- ارسالها
- 1,330
- امتیاز
- 19,239
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان2
- شهر
- اسلامشهر
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
تو را ای گل کماکان دوست دارمتصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
به قدر ابر و باران دوست دارم
تو را ای گل کماکان دوست دارمتصویرهای ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
می فروشی گفت کالایم می استتو را ای گل کماکان دوست دارم
به قدر ابر و باران دوست دارم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشقمی فروشی گفت کالایم می است
رونق بازار من ساز و نی است
من خمینی دوست میدارم که او
هم خم است و هم می است و هم نی است
من از آن روز که در بند توام آزادمتا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
مرگ من روزی فرا خواهد رسیدمن از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیرمرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود دور
یا خزانی خالی از فریاد شور
تو با این لطف و دلبندی چرا با ما نپیوندیرو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیر
کان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخورتو با این لطف و دلبندی چرا با ما نپیوندی
نقاب از بهر آن باشد که روی زشت بر بندی
رویی که نخواستم که ببیند همه کسیوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
سجده گه ما خاک در تورویی که نخواستم که ببیند همه کس
الّا شب و روز پیش من باشد و بس
پیوست به دیگران و از من ببرید
یا رب تو به فریاد من مسکین رس
وقت غنیمت شمار ار نه چو فرصت نماندسجده گه ما خاک در تو
جولانگه ما کوی خوش تو
دل مینرود سوی دگران
چون رفته بود سوی خوش تو
رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییموقت غنیمت شمار ار نه چو فرصت نماند
ناله که راداشت سود آه کی آمد به کار
تا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشقرازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است
تا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس منتا نشد رسوای عالم کس نشد استاد عشق
نیم رسواعاشق اندر فن خود استاد نیست
نسبت عشق به من نسبت جان است به تنتا چه عمل کند عجب شکر من و سپاس من
تا چه اثر کند عجب ناله و زینهار من
نمیدانم چه میخواهم بگویمنسبت عشق به من نسبت جان است به تن
تو بگو من به تو مشتاقترم یا تو به من؟
تنها گناه ما طمع بخشش تو بودنمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
توتولموش کونلوم جام ایله شادان ایلمک اولمازتنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است
چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است
زشت در آیینه گر خود زشت بیند گو مرنجتوتولموش کونلوم جام ایله شادان ایلمک اولماز
ال ایلن پسته نین آغزینی خندان ایلمک اولماز
لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزیزشت در آیینه گر خود زشت بیند گو مرنج
گر عمل زیبا کنی زیبا کنی عکس العمل
