• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
یاران چو به اتفاق دیدار کنید
باید که ز دوست یاد بسیار کنید

چون باده خوشگوار نوشید بهم
نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید

خیام

در عشق خلاصه جنون از من خواه
جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
صد واقعه روز فزون از من خواه
صد بادیه پر آتش و خون از من خواه
 
در عشق خلاصه جنون از من خواه
جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
صد واقعه روز فزون از من خواه
صد بادیه پر آتش و خون از من خواه

هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما...
 
زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
فرخی یزدی
من خنده زنم بر دل دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
وحشی بافقی
 
من خنده زنم بر دل دل خنده زند بر من
اینجاست که میخندد دیوانه به دیوانه
وحشی بافقی
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع
قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز
 
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند تو ام آزادم
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمی ‌دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد
حافظ
 
در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
این لحظه ها عزیزترین یادگار تو
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
می خواستم که گم بشوم در حسار تو
وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرم نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
و آنها که شدند کس نمیاید باز
خیام
 
وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرم نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
و آنها که شدند کس نمیاید باز
خیام
زیر مگس ها خواب های سبز می بینند
[قصّاب ها اینجای قصّه، شیر می دوشند!]

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است
هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است

سید مهدی موسوی
 
زیر مگس ها خواب های سبز می بینند
[قصّاب ها اینجای قصّه، شیر می دوشند!]

رؤیایمان خوابیده و شب داخل تخت است
هر کس که بیدار است می داند که بدبخت است

سسید مهدی موسوی
تا کی به هوای دل چنین خوار شوی
در دست ستمگری گرفتار شوی
انگه دانی که دل چه کردست به تو
کز غفلت خواب عشق بیدار شوی
 
تا کی به هوای دل چنین خوار شوی
در دست ستمگری گرفتار شوی
انگه دانی که دل چه کردست به تو
کز غفلت خواب عشق بیدار شوی
یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم
غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
 
یار بیگانه مشو تا نَبَری از خویشم
غم اَغیار مخور تا نکُنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگِ گُلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
من از همه عشاق تو مغموم‌ ترم
وز جمله شهیدان تو مظلوم ‌ترم
فریاد که من از همه دیدار تو را
مشتاق‌ ترم وز همه محروم‌ ترم
 
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خو غلط بود آنچه میپنداشتیم
می در کف من نِه که دلم در تاب است
وین عمرِ گریزپای چون سیماب است
دریاب که آتش جوانی آب است
خوش دار که بیداری دولت خواب است!
خیام
 
می در کف من نِه که دلم در تاب است
وین عمرِ گریزپای چون سیماب است
دریاب که آتش جوانی آب است
خوش دار که بیداری دولت خواب است!
خیام
تبعیدی‌ام میان جهنّم‌ها
وصل است زندگیم به ماتم‌ها
راهی به تیغ و قرص‌تر از سم‌ها
لبخندِ در محاصره‌ی غم‌ها
دست مرا بگیر که می‌ترسم
می‌ترسم از تمامی آدم‌ها
 
تبعیدی‌ام میان جهنّم‌ها
وصل است زندگیم به ماتم‌ها
راهی به تیغ و قرص‌تر از سم‌ها
لبخندِ در محاصره‌ی غم‌ها
دست مرا بگیر که می‌ترسم
می‌ترسم از تمامی آدم‌ها
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود...
خیام
 
Back
بالا