• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز
آرزویم همه خوشبختی توست...
قیصر امین پور
 
تیغی به دست، خونی. آمد مرا که چونی؟
گفتم بیا که خیر است! گفتا نه شر برقص آ

مولانا
 
آخرین ویرایش:
آتش به جهانی زند ار سوخته جانی
بر دامن معبود زند دست دعا را

وحدت کرمانشاهی
 
آتش به جهانی زند ار سوخته جانی
بر دامن معبود زند دست دعا را

وحدت کرمانشاهی
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی
 
ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدی
چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که خاکستر خاموش شدی

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناصره بفروخته بود
 
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف به زر ناصره بفروخته بود
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
 
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
در این ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنمای کاروانند
وز ایشان سید ما گشته سالار
هم او اول هم او آخر در این کار

شیخ محمود شبستری
 
در این ره انبیا چون ساربانند
دلیل و رهنمای کاروانند
وز ایشان سید ما گشته سالار
هم او اول هم او آخر در این کار

شیخ محمود شبستری
رقم بر خود به نادانی کشيدی
که نادان را به صحبت برگزيدی
طلب کردم ز دانايان يکی پند
مرا گفتند: با نادان مپيوند
 
رقم بر خود به نادانی کشيدی
که نادان را به صحبت برگزيدی
طلب کردم ز دانايان يکی پند
مرا گفتند: با نادان مپيوند
در هر دشتی که لاله زاری بوده‌ست
از سرخی خون شهریاری بوده‌ست
هر شاخه بنفشه کز زمین میروید
خالی است که بر رخ نگاری بوده‌ست

خیام
 
یارب مباد کز پا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من چون ز پا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا درمان من بیفتد
شهریار
 
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
حافظ
 
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
مولانا
 
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم

حافظ
 
Back
بالا