• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
وقتی شخصی را خاک می‌کنند انسانی دیگر کمی دورتر از بوی نم خاک لذت می برد. زندگی در جریان است مرگ هم..
 
همچو خورشید به عالم، نظری ما را بس
نَفَسِ گرم و دلِ پُرشرری ما را بس

خنده در گلشنِ گیتی به گُل ارزانی باد!
همچو شبنم، به جهان، چشمِ تری ما را بس

گر چه دانم که میسر نشود روزِ وصال
در شبِ هجر، امیدِ سحری ما را بس

اگر از دیدهٔ کوته‌نظران افتادیم
نیست غم، صحبتِ صاحب‌نظری ما را بس

در جهانی که نباشد ز کسی نام و نشان
قدسی از گفتهٔ شیوا، اثری ما را بس

#قدسی_مشهدی
 
شاید دل من عروسکی از چوب است...
مثل قصه پینوکیو محبوب است...
چه دماغی دارد این بیچاره!
از بس که نوشت حال من خوب است...: )
 
من اشتیاق دارم به زندگی
به دوست داشتن های عمیق
به دیوانگی های مدام، به عشق
من اشتیاق دارم به مسیرهای نرفته
به مقصد های بعید
به هر آن چیزی که دیگران از آن دست کشیده اند
به آن فکر نکرده یا دست نیافتنی و محال پنداشته اند.
من اشتیاق دارم به بودن
به دوام آوردن، به لبخند زدن در نهایتِ دشواری...

نرگس صرافیان
 
افسوس واسه تو ای دل ساده
که حتی تک تکه خنده هاتم گله داره
افسوس واسه تو ای دل ساده
که چشمای تو هر لحظه ای گریه داره
افسوس واسه تو ای دل ساده
که هر کسی واست عقده ای فرستاده
افسوس واسه تو ای دل ساده
که تو هفت تا آسمون نداری یه ستاره
 
یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه به جز تست مرا ساز مده

من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آن توام مرا به من باز مده
 
گلی که
از دل خاک شکفته میشود
بودی مرده هایمان را با خود دارد
سوزان علیوان
 
ماهی به آب گفت: من بی تو میمیرم
آب خواست امتحانش کند، گفت:
"میروم و به حرف هایت فکر می کنم"
رفت و زود برگشت، اما ماهی مرده بود...: )
 
به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
 
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
 
می گویند دنیا متعلق به کسانی‌ست
که زود از خواب بیدار می شوند،
دروغ است!
دنیا متعلق به کسانی ست که
از بیدار شدن شان خشنودند ...!

مونیکا ویتی
 
من فراموش کردم که چه چیزهایی رو داشتم و قدرشون رو ندونستم.
فراموش کردم که میتونستم بهترین باشم ولی دنبال شکست بودم.
من فراموش کردم قول هایی که با تو داشتم...
 
درست همان وقت‌ها
‏که با هر تپش قلبم
‏مرگ را می‌خواستم
‏لبخند تو،
‏یک پنجره‌ی باز
‏از سمت کوچه‌های زندگی بود.
 
دل ز شوق گریه ای مستانه میسوزد مرا
عاقلان رحمی که این دیوانه میسوزد مرا
آتش دوزخ نسوزاند دل بی درد را
ساقی مجلس به یک پیمانه میسوزد مرا
خار خشکم ، شاخ بی برگم نمی دانم ولی
خویش میسوزد مرا بیگانه میسوزد مرا
 
Back
بالا