TiaTi
کوچولو..
- ارسالها
- 641
- امتیاز
- 10,398
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۱
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
یک دم ز بیوفایی عالم غمت مباددر دیر میزدم من که ندا ز در در امد
که : درآ درآ عراقی که تو خاص ازآن مایی
یک عمر عاشقی کن و یک دم غمت مباد
یک دم ز بیوفایی عالم غمت مباددر دیر میزدم من که ندا ز در در امد
که : درآ درآ عراقی که تو خاص ازآن مایی

دل عاشق بود گرگ گرسنهیک دم ز بیوفایی عالم غمت مباد
یک عمر عاشقی کن و یک دم غمت مباد
دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارددل عاشق بود گرگ گرسنه
که گرگ از هی هی چوپان نترسد

در این سرای بیکسی، کسی به در نمیزنددل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد
در شادی روی تو گر قصهی غم گویمدر این سرای بیکسی، کسی به در نمیزند
به دشت پرملال ما، پرنده پر نمیزند

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاهدر شادی روی تو گر قصهی غم گویم
گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم
داديم ز كف نقد جوانی و دريغامن ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه
هزار شکر که یاران شهر بیگنهند
ماهرویا! روی خواب از من متابداديم ز كف نقد جوانی و دريغا
چيزي به جز از حيرت و حسرت نستانديم

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتمماهرویا! روی خواب از من متاب
بیخطا کشتن چه میبینی صواب؟

ما ز یاران چشم یاری داشتیمبی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارمما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

من از بیگانگان هرگز ننالممرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارانِ کویش را چو جانِ خویشتن دارم

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدندمن از بیگانگان هرگز ننالم
که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل ؟دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

لاله از خاک جوانان به در آمد که تو همدلا غافل ز سبحانی چه حاصل ؟
مطیع نفس و شیطانی چه حاصل؟
بود قدر تو افزون از ملائک
تو قدر خود نمی دانی چه حاصل؟
-باباطاهر
یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منشلاله از خاک جوانان به در آمد که تو هم
شهریارا به سر تربت شهیار آیی

شبی مجنون به لیلی گفت: کای محبوب بیهمتایا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش

دوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشتشبی مجنون به لیلی گفت: کای محبوب بیهمتا
تو را عاشق شود پیدا، ولی مجنون نخواهد شد

تا من تو را بدیدم، دیگر جهان ندیدمدوش دور از رویت ای جان، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سودای دل سیلاب داشت
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش استتا من تو را بدیدم، دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم، تا در جهان نشستی
)