- ارسالها
- 3,985
- امتیاز
- 37,304
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- هعب
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
گلروشنی
خورشید فلک روشنی از روی تو دارد
هرجاست گلی چاشنی از بوی تو دارد
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
گلروشنی
خورشید فلک روشنی از روی تو دارد
هرجاست گلی چاشنی از بوی تو دارد
گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبتگل
بگفتا من گلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گل نشستم
نار خندان باغ را خندان کندگل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت
که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد
دوش در مجلس ما صحبت گیسوی تو بودنار خندان باغ را خندان کند
صحبت مردانت از مردان کند
ز دست دیده و دل هردو فریاددوش در مجلس ما صحبت گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دلز دست دیده و دل هردو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش زفولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
دلبردل
دلبر جانان من برده دل و جان من
برده دل و جان من دلبر جانان من
گرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاکدلبر
دلبرا پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
ما که اطفال این دبستانیمگرم بیایی و پرسی چه بردی اندر خاک
ز خاک نعره برآرم که آرزوی تورا
لب از ترشح می پاک کن برای خداما که اطفال این دبستانیم
همه از خاک پاک ایرانیم
واقعا دیگه رد دادم.. اصن اینارو چجوری یادم میاد؟
نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارددوش گریان گذری کرد و نگاهی مفکند
چشم خورشید یکی ذره کجا می بیند؟
گفتمش حیف از این بوم اگر خیس شود
گفت شبنم چه خوش ار روی گلی بنشیند

نگاهت میکنم خاموش و خاموشی زبان دارد
زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد...
مرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزدگوش کن با لب خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبانمن و توست
دلمرا دردیست اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد...

مدعی خواست که آید به تماشاگه رازدل
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
محرممدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینهی نامحرم زد
در من انگار کسی در پی انکار من استمحرم
هر که شد محرمِ دل در حرمِ یار بِمانْد
وان که این کار ندانست در انکار بِمانْد

به عاشق ده تو هر جا شمع مردهستاینکه دلتنگ توام اقرار می خواهد مگر؟
اینکه از من دلخوری انکار می خواهد مگر؟
وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش
دل بریدن وعده دیدار می خواهد مگر؟
امتحان عاشقان دوری ست ، اما قلب منبه عاشق ده تو هر جا شمع مردهست
که او را صد هزار انوار باشد
وگر تنهاست عاشق نیست تنها
که با معشوق پنهان یار باشد
شراب عاشقان از سینه جوشد
حریف عشق در اسرار باشد
به صد وعده نباشد عشق خرسند
که مکر دلبران بسیار باشد
وگر بیمار بینی عاشقی را
نه شاهد بر سر بیمار باشد
سوار عشق شو وز ره میندیش
که اسب عشق بس رهوار باشد
-مولانا
