مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تو مگو همه بجنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر
که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز
زان می که داد ساقی مجلس به دست ما
بالا گرفت کار دل می‌پرست ما
از پا در آمدیم به راه وفا دریغ
یاران بی‌وفا نگرفتند دست ما
 
زان می که داد ساقی مجلس به دست ما
بالا گرفت کار دل می‌پرست ما
از پا در آمدیم به راه وفا دریغ
یاران بی‌وفا نگرفتند دست ما
آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
آمد بهار جان‌ها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ
آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب آلوده‌اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود
 
آمد اما در نگاهش آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب آلوده‌اش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
 
دل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوخت
همچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مرا

غم آن شمع که در سوز چنان بی خبرم
که گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مرا
ابتدای سفرم شادی و غم توأم شد
شادی و غم غزلی شد غزلی مبهم شد
 
ابتدای سفرم شادی و غم توأم شد
شادی و غم غزلی شد غزلی مبهم شد
در دایره‌ی قسمت، ما نقطه‌ی تسلیمیم (در نسخه‌ی دانشگاه پرینستون "پرگاریم")
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
 
در دایره‌ی قسمت، ما نقطه‌ی تسلیمیم (در نسخه‌ی دانشگاه پرینستون "پرگاریم")
لطف آنچه تو اندیشی، حکم آنچه تو فرمایی
یکی روبهی دید بی دست و پای
فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر میبرد؟
بدین دست و پای از کجا میخورد؟
 
یکی روبهی دید بی دست و پای
فرو ماند در لطف و صنع خدای
که چون زندگانی به سر میبرد؟
بدین دست و پای از کجا میخورد؟
در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می‌زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
 
در عطر عود و ناله اسپند و ابر دود
محراب را ز پاکی خود رنگ می‌زدند

پیشانی بلند تو در نور شمع‌ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
یعقوب وار وا اسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
 
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
 
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من

چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
 
در بهاران گشت ظاهر جمله اسرار زمین
چون بهار من بیاید بردمد اسرار من

چون به گلزار زمین خار زمین پوشیده شد
خارخار من نماند چون دمد گلزار من
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
 
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
 
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده ام بی سر و سامان که مپرس
سادگی باغیست طبع عافیت آهنگ را
وقف طاء و سان رعنا کن گل نیرنگ را
 
دردیست غیر مردن کانرا دوا نباشد
پس من چگونه گویم کین درد را دوا کن
 
روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر
گوشم به توست لاجرم از بر نمی‌شود
دل از سیاست اهل ریا بکن، خود باش
هوای مملکت عاشقان سیاسی نیست
(شاید شعرش تو همین تایپیک بوده ، ولی چون خوشم اومده بود و نوشته بودمش الان اومد به ذهنم)
 
Back
بالا