- ارسالها
- 16
- امتیاز
- 769
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- سراب
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
دلداردیدار
قافیهاندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
حافظ
دلداردیدار
قافیهاندیشم و دلدار من
گویدم مندیش جز دیدار من
دلداردلدار
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد
ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد
حافظ
عشقبازیدلدار
عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار
گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت
گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد
ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت
آغوشعشقبازی
شعر من وقتی که با تو عشق بازی می کند
در تنور داغ آغوشت ، چه نازی می کند
در تو می پیچد تمام واژه های پیکرش
در میان بوسه هایت یکه تازی می کند
جداییاکنون
بجز آزار شما
هوایی در سر ندارم!
اکنون که زیر ستارهی دور
بر بام بلند
مرغ تاریک است
که میخواند،
اکنون که جدایی گرفته سیم از سنگ و حقیقت از رؤیا،
و پناه از توفان را
بردگان فراری
حلقه بر دروازهی سنگین زندان اربابان خویش
بازکوفتهاند،
و آفتابگردانهای دو رنگ
ظلمتگردان شب شدهاند،
و مردی و مردمی را
همچون خرما و عدس به ترازو میسنجند
احمد شاملو
نامهجدایی
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهایی
باز آی، که دل خسته شد از بار جدایی
هر چند مرا هیچ نخوانی که: بیایم
این نامه نبشتم که: بخوانی و بیایی
نامهنامه
تا گشودم نامه اش را سوختم از انتظار
کاش قاصد میگشود این نامه سربسته را
راهنامه
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمیدانی یا نامه نمیخوانی
خبرراه
به می سجّاده رنگین کن گرت پیرِ مُغان گوید
که سالِک بیخبر نبود ز راه و رسمِ منزلها
دلتنگخبر
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام
غروردلتنگ
هرچند که دلتنگتر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
عشقغرور
گرچه ای دوست غرور دلت احساس مرا درک نکرد
آفرین برغم عشقت که مرا ترک نکرد
دردعشق
گفتم از عشق تو دلخون شده ام، خندیدی
نازپرورده ای و درد نمی دانی چیست
درددرد
شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
غنیمتدم
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم
وین یک دم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
خیام
زندانامشب
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد به روی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من چرا
باز امشب از دریچه زندان نیامدی
شهریار
سنگدلآمدی
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا
شهریار
آوازپدر
نیم ساعت پیش
خدا را دیدم قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش
سرفهکنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد،
آواز که خواند تازه فهمیدم،
پدرم را با او اشتباهی گرفتهام
حسین پناهی
افسردهجبین
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو به غایت روشنی دور
بده گرمی دل افسردهام را
فروزان کن چراغ مردهام را
وحشی بافقی
افسردهافسرده، این شعر رو باید کامل بذارم تا معنا بده
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است حلقه زندگی است
همه گفتند : مبارک باشد
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن
پریشان شد و نالید که وای
وای این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است
فروغ فرخزاد
