- ارسالها
- 529
- امتیاز
- 12,672
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان ۴
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
نازک بدنی که می نگنجدما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ
خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن
در زیر قبا چو غنچه در پوست
نازک بدنی که می نگنجدما هیچ و جهان هیچ و غم و شادی هیچ
خوش نیست برای هیچ ناخوش بودن
هر دم از عمر میرود نفسیتاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
مرگ من روزی فرا خواهد رسیدیا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم
حافظ
وه چه بیرنگ و بینشان که منمرو ندارم که بگویم صنم و عشقِ منی!
مذهبی بودنِ ما دردسری شد که نگو(:
)من نه این صورت و دستم، نه همین چشمم و گوشموه چه بیرنگ و بینشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
(البته بیشتر جاها "اه" نوشتن ولی یه جایی دیدم نوشته بودن وه و دیگه همینو گذاشتم)
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کردما چیستیم؟!
جز ملکلولهای فعال ذهن زمین
که خاطرات کهکشانها را
مغشوش میکند!
حسین پناهی
دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
یاد داری که چه شیرین گذرم کرد چو شیرین دهناندانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
رخ چه پوشی چون حدیث حسن تو پنهان نماندای محو عشق گشته، جانی و چیز دیگر
ای آنک آن تو داری، آنی و چیز دیگر
شمس
تنها شدم، راکد شدم، بفسردم و جامد شدمرخ چه پوشی چون حدیث حسن تو پنهان نماند
گل به صد پرده درون از بوی خود مستور نیست
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلیتنها شدم، راکد شدم، بفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خواییم
شمس
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرامن عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتهایار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنیای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها
شمس
از «ی» چیزی یادم نمیاد(البته از اشعار شمس) ولی در کل:ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
نشسته ام به در نگاه می کنمیادم امد:
یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
در پی سرو روان چشمه و گلزار بین
شمس
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشتدر کفن خویشتن رقص کنان مردگان
نفخه صورست یا عیسی ثانیست آن؟
شمس
