• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تاکی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه؟
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
هر دم از عمر میرود نفسی
چون نگه میکنم نمانده بسی
 
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم

بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم

خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم

گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم

روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم


حافظ
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
 
رو ندارم که بگویم صنم و عشقِ منی!
مذهبی بودنِ ما دردسری شد که نگو(:
وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
(البته بیشتر جاها "اه" نوشتن ولی یه جایی دیدم نوشته بودن وه و دیگه همینو گذاشتم:-")
 
وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم
کی ببینم مرا چنان که منم
(البته بیشتر جاها "اه" نوشتن ولی یه جایی دیدم نوشته بودن وه و دیگه همینو گذاشتم:-")
من نه این صورت و دستم، نه همین چشمم و گوشم
که من آن ماه بلندم، ز بدن جامه بپوشم
 
ما چیستیم؟!

جز ملکلول‌های فعال ذهن زمین

که خاطرات کهکشان‌ها را

مغشوش می‌کند!

حسین پناهی
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
 
دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟
طوطی صفتی طاقت اسرار نداری
یاد داری که چه شیرین گذرم کرد چو شیرین دهنان
آن شکر خنده که از صحبت او روح جوان بود مرا
 
ای محو عشق گشته، جانی و چیز دیگر
ای آنک آن تو داری، آنی و چیز دیگر
شمس
رخ چه پوشی چون حدیث حسن تو پنهان نماند
گل به صد پرده درون از بوی خود مستور نیست
 
رخ چه پوشی چون حدیث حسن تو پنهان نماند
گل به صد پرده درون از بوی خود مستور نیست
تنها شدم، راکد شدم، بفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خواییم
شمس
 
تنها شدم، راکد شدم، بفسردم و جامد شدم
تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خواییم
شمس
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
 
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
 
ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها
شمس
ای غنچه خندان چرا خون در دل ما میکنی
خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا میکنی
 
یادم امد:
یار شو و یار بین دل شو و دلدار بین
در پی سرو روان چشمه و گلزار بین
شمس
نشسته ام به در نگاه می کنم
درچه آه می کشد
تو از کدام راه میرسی
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
 
در کفن خویشتن رقص کنان مردگان
نفخه صورست یا عیسی ثانیست آن؟
شمس
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
البته شاعر این شعرهایی که شما مینویسید شمس نیستا... شمس خودش شاعر نبوده. اینا شاعرشون مولاناست که اشعارش رو واسه شمس تبریزی میگفته و اسم دیوانش رو هم گذاشته دیوان شمس...
 
Back
بالا