- ارسالها
- 910
- امتیاز
- 21,843
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- ،
- سال فارغ التحصیلی
- 1400
تو به من خندیدیتن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
مولوی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم.
تو به من خندیدیتن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
مولوی

تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم.
من همان نامهی نفرین شده بودم که مرا
بارها خط زد و تا کرد ولی نفرستاد
داس بر ساقهی گندم زدی و بی خبری
آه یک مزرعه در پشت سرت راه افتاد
روز ها گر رفت گو رو باک نیستدی کوزهگری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او میگفت
من همچو تو بودهام مرا نیکودار...
تو را خواستمو به جای تو عشق نصیب من شدروز ها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان، ای آنکه جز تو پاک نیست...
مولانا
یک روز ز بند عالم آزاد نیمتو را خواستمو به جای تو عشق نصیب من شد
کاش عشق را میخواستم شاید تو نصیب من میشدی
منو تو رود شدیم و جدا شدیم از همیک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم...
من بی می ناب زیستن نتوانممنو تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
منو تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
منو تو را برساند مگر نسیم به هم...
من و عشق و دل دیوانه بساطی داريم...من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم...
ما لعبتگانیم و فلک لعبتبازمن و عشق و دل دیوانه بساطی داريم...
عقل هی فلسفه می بافد و ما می خندیم
زندگی با تو برایم بوی ریحان می دهد...ما لعبتگانیم و فلک لعبتباز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یکچند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز..
(خیام)
دلا این عالم فانی به یک ارزن نمیارزدزندگی با تو برایم بوی ریحان می دهد...
بی تو اما بوی ریحان بوی زندان می دهد
)دمی سرسبزی ما را به پای سرخوشی مگذاردلا این عالم فانی به یک ارزن نمیارزد
به دنیا آمدن، بر زحمت رفتن نمیارزد
اگر صد سال در دنیا، همه شهد و شکر نوشی
به آن یک ساعتِ تلخیِ جان کندن نمیارزد...
(نمیدونم از کیه رو یه سنگ قبر خوندم)
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی، داغ ندیدیدمی سرسبزی ما را به پای سرخوشی مگذار
درختی مثل من هر سال ناچار از شکوفاییست
فاضل_نظری
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدنتو آن بت مغرور پیمبر شکنی، داغ ندیدی
وابسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
نه کسی منتظر است...منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
هنگام کودکینه کسی منتظر است...
نه کسی چشم به راه
نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
بین دلدادگی و مرگ مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق، سهمی نبری غیر از آه
دوستان شرح پریشانی من گوش کنیدهنگام کودکی
در انحنای سقف ایوان ها
درون شیشه های رنگی پنجره ها
میان لك های دیوارها
هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود
شبیه این گل کاشی را دیدم
و هر بار رفتم بچینم
رویایم پرپر شد...
یک نفس هشیار بودن ،عمر ضایع کردن استدوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟
(وحشی بافقی)
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوزیک نفس هشیار بودن ،عمر ضایع کردن است
گر نباشد باده باید خویش را دیوانه ساخت
