• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

صد حیف که اینگونه حجاب‌ها و پرده‌پوشی زنان باعث شده که ایرانی‌های خون گرم و خوش مشرب از سیر تمدن عقب بمانند. وگرنه چنانچه این مسئله در ایران وجود نداشت، اطمینان دارم که همین ایرانی‌ها، دست ما فرنگیها را از پشت می بستند.
زیرا جماعت زن ایرانی -با وجود استعداد زیادی که در تحمل زندگی مشقت بار و طاقت فرسای موجود از خود نشان می دهد- تمایل فراوان خود را به استفاده از وسایل سرگرمی و مظاهر تمدن و زندگی لوکس اروپایی پنهان نمی کند و عقیده دارد که فقط نیل به این مواهب است که شاهراه حصول به تمدن را برایش هموار خواهد کرد.

صفحه ۱۷۴ از کتاب جلوه‌هایی از زندگی و آداب و رسوم ایران - مری شیل، همسر وزیر مختار انگلیس در ایران
 
اما باید یک چیزی به تو بگویم.
اگر می خواهی زندگی ات را بسازی مجبوری طاقتت را بیشتر کنی.
کافکا در کرانه _ هاروکی موراکامی
 
فرانس:ما هیچگاه داستان را از منظر شیطان نشنیده ایم،تمام کتاب را خدا نوشته بود.


ندانم کجا دیده‌ام در کتاب
که ابلیس را دید شخصی به خواب

به بالا صنوبر، به دیدن چو حور
چو خورشیدش از چهره می‌تافت نور

فرا رفت و گفت ای عجب، این تویی
فرشته نباشد بدین نیکویی

تو کاین روی داری به حسن قمر
چرا در جهانی به زشتی سمر؟

چرا نقش بندت در ایوان شاه
دژم روی کرده‌ست و زشت و تباه؟

شنید این سخن بخت برگشته دیو
به زاری برآورد بانگ و غریو

که ای نیکبخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است!
 
نه، کسی تصمیم خودکشی را نمی گیرد، خودکشی با بعضی ها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نمی توانند از دستش بگریزند.

زنده به گور، صادق هدایت
 
شهر تهران خفقان گرفته بود ، هیچکس نفسش درنمیامد ، همه از هم میترسیدند ، خانواده ها از کسانشان میترسیدند ، بچه ها از معلمینشان ، معلمین از فراشها ، و فراش ها از سلمانی و دلاک همه از خودشان میترسیدند از سایه شان باک داشتند‌‌.
چشم هایش ، بزرگ علوی
 
از خودم شرمنده شدم وقتی فهمیدم زندگی یک جشن بالماسکه بود درحالیکه من با چهره واقعی ام در آن حاضر بودم.
پلنگ های کافکا _ فرانتس کافکا
 
هر روز کمی قبل از ساعت نه مردی با کلاه قرمز در میدان می ایستاد و کلاهش را با شدت تکان می‌داد. بعد از پنج دقیقه هم ناپدید می‌شد. یک روز مامور پلیس سراغ او رفت و پرسید «چه کار می‌کنی؟» «دارم زرافه ها را از اینجا دور نگه می‌دارم.» «اما اینجا که زرافه ای نیست.» «خب، پس من کارم را خوب انجام داده‌ام.» - هنر شفاف اندیشیدن
 
باهوش بودن و تحصیل کردن هیچ ربطی به بیشعور نبودن ندارد !
(بیشعوری _ خاویر کرمنت)

تیک و تاک ساعت همینطور بغل گوشم صدا می‌دهد. می‌خواهم آن را بردارم از پنجره پرت بکنم بیرون، این صدای هولناک که گذشتن زمان را در کله‌ام با چکش می‌کوبد!
(زنده به گور _ صادق هدایت)
 
آیولا یک بار از من پرسید: "ازش خوشت میاد؟" نه آیولا، نه، من عاشقشم.

خواهر من، قاتل زنجیره‌ای
 
«فکر می کنم بدبختی آدمی این نیست که تجربه ی هیچ‌کس به درد کس دیگری نمی‌خورد. بدبختی اش این است که تجربه های خودش هم دفعه‌ی بعد به شکلی دیگر ظاهر می‌شود که نمی‌تواند آنها را بشناسد.»
آنها که به خانه من آمدند _ شمس لنگرودی.
 
فقط کافی است خودمان باشیم
فقط کافی است زندگی را تجربه کنیم
برای همه چیز بودن لازم نیست همه چیز را تجربه کنیم،
چون همین حالا هم بی پایان هستیم!

خانم الم،کتابخانه نیمه شب
 
هر چه انسان‌تر باشيم زخم‌ها عميق‌تر خواهندبود.
هر چه بيشتر دوست بداريم
بيشتر غصّه خواهيم‌داشت.
بيشتر فراق خواهيم‌کشيد
و تنهائی‌هايمان بيشتر خواهدشد.
شادی‌ها لحظه‌ای و گذرا هستند
شايد خاطرات بعضی از آنها تا ابد در ياد بماند،
اما رنج‌ها داستانش فرق می‌کند
تا عمق وجود آدم رخنه می‌کند
و ما هر روز با آنها زندگی می‌کنيم.
انگار که اين خاصيت انسان بودن است!

اوریانافالاچی
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
 
نمی‌توانم به تو بگویم که چگونه بدون من، زنده بمانی. نمی‌توانم بگویم چگونه برایم عزاداری کنی. نمی‌توانم تو را قانع کنم که اگر سالگرد مرگم را فراموش کردی یا حتی اگر روزها و هفته‌ها گذشت و یادی از من نکردی، عذاب وجدان نداشته باشی. اما دلم می‌خواهد تو زندگی کنی.
هردو درنهایت می میرند _ آدام سیلور
 
وانگهی چه چیزی می‌تواند روی زمین برایم کوچک‌ترین ارزش را داشته‌باشد؟ آن‌چه که زندگی بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دست‌ام برود …
بوف کور _ صادق هدایت
 
یکی از پیروان گالیله بعد از قرائت استغفارنامه توسط گالیله فریاد زد: "بیچاره ملتی که قهرمانش را از دست بدهد" و در اینجا برتولت برشت از قول گالیله چه زیبا میگوید : "بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز داشته باشد"

چرا درمانده ایم / حسن نراقی
 
«نویسنده‌ها محرم راز هیشکی نیستن. اون‌ها امروز یا فردا هر چی رو که دیده‌ان یا شنیده‌ان یه جایی می‌نویسن. فوقش اسم شما رو عوض می‌کنن یا مثلا به جای فرانکفورت می‌گن هامبورگ یا چه می‌دونم، ونیزیا براتیسلاوا.»

کافه‌ی خیابان گوته _ حمیدرضا شاه‌آبادی
 
خداحافظ، خیلی پر حرفی کردم.
وقتی غمگینم پرحرفی را دوست دارم،
مثل دارویی‌ست که از ناراحتی‌هایم،
میکاهد و به قلبم آرامش میبخشد.
خداحافظ دوست من، خداحافظ.
دوست صمیمی تو:وی.دی.
(بیچارگان)
 
زندگی چیز مصیبت باری است .بر آن شده ام تا زندگی خود را فقط صرف اندیشیدن به آن کنم .
_آرتور شوپنهاور_ درمان شوپنهاور
 
از ترس گریزی نیست
از مرگ نیز
در عین ترس از پیمودن طول شب باز نماندیم
و در قلب مرگ از خندیدن با صدای بلند
و چنین شد که خندان خندان به صبح رسیدیم


بعدها ازین جور شوخی ها خیلی داشتند .انها تاریخ اینچه برون را از کوچ بزرگ آغاز میکردند و تاریخ گهگاه طبع شوخی دارد
تاریخ را تنها خرده دروغ های خنده اور تاریخی قابل تحمل میکند وگرنه چیزی به جز خون مظلومان مرکب تاریخ نبوده است...


و بدا به حال همه انها که محبت را دکان میکنند تا با تجارت تزویر و تقلب ...به جاه و مقامی برسند


ارزش کد خدایی به کدخداست نه مقام کدخدایی


چیزهایی میگویی!...فرد عقیم فرزند ناقص نمیزاید بویان میش!چرا باید به اتفاقات غیر ممکن فکر کنم؟


کتاب اتش بدون دود نادر ابراهیمی
 
Back
بالا