• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

علت اینکه دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می دهند؛ افکارشان را نیمه کاره بیان می کنند و گناهکار بودن یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است. ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب و نترس، موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیش از شیطان تمام عیار نفرت دارد.


«زوربای یونانی | نیکوس کازانتزاکیس»
 
عزت: بلشویک‌ها، ملشویک‌ها، مال، ملک، مقام، اعتبار،اینها به جای خود؛ اما پای وطن در میان است حسین آقا
حسین: اگر وطنم بهشت برین باشد و مرا از آن بیرون کنند، حتی با شیطان هم علیه چنین مملکتی متحد می‌شوم.

نمایشنامه عوضی - ناظم حکمت
 
Druss raised himself from the wooden chair, cursing
as his joints creaked. ‘The sun has set,’ whispered
the old warrior, addressing the axe. ‘Now only death
waits and he’s a patient bastard.’ He walked from
.the cabin, gazing out over the distant mountains
His massive frame and grey-black hair mirrored in
,miniature the mountains he surveyed. Proud, strong
ageless and snow-topped, they defied the spring sun
as it strove to deny them their winter peaks of virgin
.snow
Druss soaked in their savage splendour, sucking
in the cool breeze and tasting life, as if for the last
.time
Where are you, Death?’ he called. ‘Where do‘
you hide on this fine day?’ The echoes boomed
,around the valleys . . . DEATH, DEATH, Death
. . . Death . . . DAY, DAY, Day, Day
‘!I am Druss! And I defy you’
A shadow fell across Druss’s eyes, the sun died in
.the heavens and the mountains receded into mist
Pain clamped Druss’s mighty chest, soul deep, and
.he almost fell
Proud mortal!’ hissed a sibilant voice through the‘
veils of agony. ‘I never sought you. You have hunted
me through these long, lonely years. Stay on this
.mountain and I guarantee you two score more years
Your muscles will atrophy, your brain will sink into
dotage. You will bloat, old man, and I will only
.come when you beg it
‘?Or will the huntsman have one more hunt’
Seek me if you will, old warrior. I stand on the‘
’walls of Dros Delnoch
The pain lifted from the old man’s heart. He
staggered once, drew soothing mountain air into his
burning lungs and gazed about him. Birds still sang
in the pine, no clouds obscured the sun and the
mountains stood, tall and proud, as they always had
.done
Druss returned to the cabin and went to a chest
of oak, padlocked at the onset of winter. The key
lay deep in the valley below. He placed his giant
.hands about the lock and began to exert pressure
Muscles writhed on his arms; veins bulged on his
neck and shoulders; and the metal groaned, changed
shape and – split! Druss threw the padlock aside and
opened the chest. Within lay a jerkin of black
leather, the shoulders covered in a skin of shining
steel, and a black leather skull-cap only relieved by a
silver axe flanked by silver skulls. Long black leather
gauntlets came into view, silver-skinned to the
knuckles. Swiftly he dressed, coming finally to the
long leather boots – a present from Abalayn himself
.so many years before
Lastly he reached for Snaga, which seemed to leap
.from the wall to his waiting hand
One last time, Soul brother,’ he told it. ‘Before‘
’.the sun sets​

We were at the pass for many days, holding out‘
,against everything they could throw at us. Tribesmen
chariots, infantry, cavalry. But always the
!threat of the Immortals hung over us. Never beaten
Old Druss stood at the centre of our first line, and
as the Immortals marched towards us we froze. You
could feel panic in the air. I wanted to run and I
could see the same feeling reflected on the faces
around me. Then old Druss lifted his axe in the air
.and bellowed at the advancing line. It was wonderful
Magical almost. The spell broke. The fear
passed. He raised his axe for them to see, then he
shouted. I can hear him now: “Come on, you fat
’”!bellied whore-sons! I am Druss, and this is Death

Legend - David Gemmell​

 
آخرین ویرایش:
تیری که من به تاریکی انداختم باید هم ناگزیر بر عزیزترین مایهٔ هستی ام فرود آید؛ زیرا چنین برمی‌آید که سرنوشتم جز خواری کشیدن چیزی نیست. آری آقای عزیز شما با زن نگون‌بخت و خطاکاری روبه‌رو هستید که عمر و زندگیش همیشه در گرو نادانی‌هایش بوده است که هرگز از زندگی خود خیری ندیده و شاید بعد از این هم نباید ببیند زیرا قابلیتش را ندارد زیرا قوهٔ عاقلهٔ او در لحظات باریک زندگی کمتر از یک میمون جنگل بوده است.
📚 شوهر آهو خانم
 
img_20260512_133140_e1sv.jpg
 
«...چند هفته پیش، یه روزی بود که واقعاً بانمک شده بودی. فقط بانمک نه، خوشگل شده بودی، شبیه فرشته های بهشتی. باید این رو بهت میگفتم. دختر ها دوست دارن اینجور چیزها رو بشنون، نه؟»
 
من پیوسته از تو گریخته‌ام و به اتاقم، کتاب‌هایم، دوستان دیوانه‌ام و افکار مالیخولیائیم پناه برده‌ام. قبول دارم که کله شق بودم.

اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی؛ اول آنکه در این ارتباط بی‌تقصیری، دوم آنکه من مقصرم و سوم با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی!

نامه به پدر - فرانتس کافکا
 
چیزی که تیستو از جنگ می‌فهمید، این بود که جنگ چیز خوبی نیست؛ چون خیلی آهسته درباره‌اش حرف می‌زدند. حس کرده بود که جنگ یا باید چیز زشتی باشد و یا یک نوع بیماری مخصوص آدم بزرگ‌ها. بیماری‌ای شاید بدتر از مستی، وحشتناک‌تر از فقر و خطرناک‌تر از آدم‌کشی...
📚 تیستو سبز انگشتی
✍🏼 موریس دروئون
 
اشکالی ندارد، بگو! ماها عوض نمی شویم! نه جورابمان عوض می شود و نه ارباب هامان و نه عقایدمان. وقتی هم می شود، آنقدر دیر است که دیگر به زحمتش نمی ارزد.ما ثابت قدم به دنیا آمده ایم و ثابت قدم هم ریغ رحمت را سر می کشیم! سرباز بی جیره و مواجب، قهرمان هایی که سنگ همه را به سینه می زنند، بوزینه های ناطقی که از حرف هاشان رنج می برند. ماها آلت دست عالیجناب نکبتیم. او صاحب اختیار ماست! وقتی بچه های حرف شنویی نیستیم، طنابمان را سفت می کند، انگشت هایش دور گردن ماست، همیشه، حتی وقتی حرف زدنمان با ناراحتی توأم است، باید هوای کار دستمان باشد که لااقل بشود غذایی بلنبانیم... سر هیچ و پوچ آدم را خفه می کند... این که نشد زندگی...
«سفر به انتهای شب | لویی فردینان سلین»
 
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند.»
احساس می‌کردم وقتی آدم تنها می‌ شود
تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌ زند
احساس می‌ کند آن قدر از دیگران دور شده
که دیگر هیچ وقت نمی‌ تواند به آن‌ ها نزدیک شود
می‌ بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست
یعنی هیچ کس را ندارد

سمفونی مردگان))
 
آن که با خدای خویش از همه بیش نیرنگ می بازد،شایسته‌ی گناه کردن نیست.

فراسوی نیک و بد
 
آیت‌الله به آن مؤمن مسلّم و ابن‌ملجم معمم نزدیک شده او را به اسم و رسم خطاب قرار داده می‌پرسد: حاج حسینعلی مشهور است که "عرب در بیابان ملخ می‌خورد، سگ اصفهان آب یخ می‌خورد" حالا آب یخ پیشکش ولی بگو ببینم این حیوان خدا را چرا اینطور می‌زنی؟ می‌گوید: پِدِر پِدِر سوخته وارد مسجد شده خانه‌ی خدا را نِجس کرده است. آیت‌الله تعجب کنان می‌گوید: ای بابا این حیوان بیچاره که عقل و شعور ندارد و الا مرا که عقل و شعور دارم هرگز دیده‌ای پایم به مسجد برسد؟
(سر و ته یک کرباس - محمدعلی جمال‌زاده)
 
«گفت: آدابِ سفر آن است که هرگز از قدم نایستی تا دلت آرام گیرد. آن‌جا که دل آرام گرفت، مقصد است...»

-عطّار نیشابوری | تذکرةالاولیا
 
یک بار کایرون گفته بود که جداسازی ملتها از احمقانه ترین ابداعات انسان های فانی است. اهمیتی نداره هر کس اهل کجا باشه ارزشش بیشتر از دیگری نیست. آشیل درحالی که دراز کشیده و پاهایش را به دیوار غار کریستالی تکیه داده بود از او پرسید «اما اگه اون دوست تو باشه چی؟ یا برادرت؟ آیا باید با اون مثل یه غریبه رفتار کرد؟» کایرون گفت: «سؤالی پرسیدی که فیلسوفان نیز در جوابش اختلاف نظر دارن شاید ارزش اون فرد برای تو بیشتر باشه؛ اما یه فرد غریبه نیز دوست و برادر شخص دیگه ایه پس زندگی کدومشون مهم تره؟»

-نغمه آشیل
 
بعضی وقت‌ها مریگلد با تمام وجود در آرزوی یک دوست صمیمی، مثل آن‌ها که توی کتاب‌ها پیدا می‌شدند، می‌سوخت؛ یک دوست واقعا می‌خواست، نه رهگذری موقت مثل واروارا یا گوئنی که برای یک مدت رنگ و بوی تازه‌ای به زندگی آدم می‌بخشیدند.
📕 دنیای جادویی مریگلد
👤 ال. ام. مونتگمری
 
Back
بالا