• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

قسمـت‌های جالـبِ کتـاب‌ها

تیری که من به تاریکی انداختم باید هم ناگزیر بر عزیزترین مایهٔ هستی ام فرود آید؛ زیرا چنین برمی‌آید که سرنوشتم جز خواری کشیدن چیزی نیست. آری آقای عزیز شما با زن نگون‌بخت و خطاکاری روبه‌رو هستید که عمر و زندگیش همیشه در گرو نادانی‌هایش بوده است که هرگز از زندگی خود خیری ندیده و شاید بعد از این هم نباید ببیند زیرا قابلیتش را ندارد زیرا قوهٔ عاقلهٔ او در لحظات باریک زندگی کمتر از یک میمون جنگل بوده است.
📚 شوهر آهو خانم
 
img_20260512_133140_e1sv.jpg
 
«...چند هفته پیش، یه روزی بود که واقعاً بانمک شده بودی. فقط بانمک نه، خوشگل شده بودی، شبیه فرشته های بهشتی. باید این رو بهت میگفتم. دختر ها دوست دارن اینجور چیزها رو بشنون، نه؟»
 
من پیوسته از تو گریخته‌ام و به اتاقم، کتاب‌هایم، دوستان دیوانه‌ام و افکار مالیخولیائیم پناه برده‌ام. قبول دارم که کله شق بودم.

اما تو هم همواره فقط در پی اثبات سه چیز بودی؛ اول آنکه در این ارتباط بی‌تقصیری، دوم آنکه من مقصرم و سوم با بزرگواری تمام حاضری مرا ببخشی!

نامه به پدر - فرانتس کافکا
 
چیزی که تیستو از جنگ می‌فهمید، این بود که جنگ چیز خوبی نیست؛ چون خیلی آهسته درباره‌اش حرف می‌زدند. حس کرده بود که جنگ یا باید چیز زشتی باشد و یا یک نوع بیماری مخصوص آدم بزرگ‌ها. بیماری‌ای شاید بدتر از مستی، وحشتناک‌تر از فقر و خطرناک‌تر از آدم‌کشی...
📚 تیستو سبز انگشتی
✍🏼 موریس دروئون
 
اشکالی ندارد، بگو! ماها عوض نمی شویم! نه جورابمان عوض می شود و نه ارباب هامان و نه عقایدمان. وقتی هم می شود، آنقدر دیر است که دیگر به زحمتش نمی ارزد.ما ثابت قدم به دنیا آمده ایم و ثابت قدم هم ریغ رحمت را سر می کشیم! سرباز بی جیره و مواجب، قهرمان هایی که سنگ همه را به سینه می زنند، بوزینه های ناطقی که از حرف هاشان رنج می برند. ماها آلت دست عالیجناب نکبتیم. او صاحب اختیار ماست! وقتی بچه های حرف شنویی نیستیم، طنابمان را سفت می کند، انگشت هایش دور گردن ماست، همیشه، حتی وقتی حرف زدنمان با ناراحتی توأم است، باید هوای کار دستمان باشد که لااقل بشود غذایی بلنبانیم... سر هیچ و پوچ آدم را خفه می کند... این که نشد زندگی...
«سفر به انتهای شب | لویی فردینان سلین»
 
دارم رفته رفته تبدیل به آدمی می‌شوم که به فکر کردن فکر می‌کند. حالا فکر کردن برای من عادت شده. هدف شده. همه‌اش دلم می‌خواهد بنشینم و فکر کنم. مهم نیست که دست‌هام به چه کاری مشغولند.»
احساس می‌کردم وقتی آدم تنها می‌ شود
تمامی غم دنیا در وجودش خیمه می‌ زند
احساس می‌ کند آن قدر از دیگران دور شده
که دیگر هیچ وقت نمی‌ تواند به آن‌ ها نزدیک شود
می‌ بیند میان این همه آدم، حسابی تنهاست
یعنی هیچ کس را ندارد

سمفونی مردگان))
 
آن که با خدای خویش از همه بیش نیرنگ می بازد،شایسته‌ی گناه کردن نیست.

فراسوی نیک و بد
 
آیت‌الله به آن مؤمن مسلّم و ابن‌ملجم معمم نزدیک شده او را به اسم و رسم خطاب قرار داده می‌پرسد: حاج حسینعلی مشهور است که "عرب در بیابان ملخ می‌خورد، سگ اصفهان آب یخ می‌خورد" حالا آب یخ پیشکش ولی بگو ببینم این حیوان خدا را چرا اینطور می‌زنی؟ می‌گوید: پِدِر پِدِر سوخته وارد مسجد شده خانه‌ی خدا را نِجس کرده است. آیت‌الله تعجب کنان می‌گوید: ای بابا این حیوان بیچاره که عقل و شعور ندارد و الا مرا که عقل و شعور دارم هرگز دیده‌ای پایم به مسجد برسد؟
(سر و ته یک کرباس - محمدعلی جمال‌زاده)
 
یک بار کایرون گفته بود که جداسازی ملتها از احمقانه ترین ابداعات انسان های فانی است. اهمیتی نداره هر کس اهل کجا باشه ارزشش بیشتر از دیگری نیست. آشیل درحالی که دراز کشیده و پاهایش را به دیوار غار کریستالی تکیه داده بود از او پرسید «اما اگه اون دوست تو باشه چی؟ یا برادرت؟ آیا باید با اون مثل یه غریبه رفتار کرد؟» کایرون گفت: «سؤالی پرسیدی که فیلسوفان نیز در جوابش اختلاف نظر دارن شاید ارزش اون فرد برای تو بیشتر باشه؛ اما یه فرد غریبه نیز دوست و برادر شخص دیگه ایه پس زندگی کدومشون مهم تره؟»

-نغمه آشیل
 
بعضی وقت‌ها مریگلد با تمام وجود در آرزوی یک دوست صمیمی، مثل آن‌ها که توی کتاب‌ها پیدا می‌شدند، می‌سوخت؛ یک دوست واقعا می‌خواست، نه رهگذری موقت مثل واروارا یا گوئنی که برای یک مدت رنگ و بوی تازه‌ای به زندگی آدم می‌بخشیدند.
📕 دنیای جادویی مریگلد
👤 ال. ام. مونتگمری
 
تو آمدی قلبم را تکان دادی و رفتی
انگار فقط آمده بودی بگویی هنوز می شود درد کشید ...

شب های روشن
داستایفسکی
 
حالت چطوره؟ دوتا از بدردنخورترین کلمات در دنیای ارتباطات. از میان کسانی که این سوال را می‌پرسند، هیچکس نمی‌خواهد جواب را بداند، و از میان کسانی که جواب میدهند، هیچکس حقیقت را نمی‌گوید‌.

هیچوقت دروغ نگو
فریدا مک فادن
 
خواستم بیام یه جمله از کتاب شاهکارِ قلعه حیوانات بگم ولی هرچی فکر کردم متوجه شدم تمام داستان شاهکاره هر جمله ،هر کلمه هر حرفش آموزنده است
پیشنهاد میکنم اگر نخوندید حتما بخونیدش اگر خوندید هم دوباره بخونید

یکی از جملات زیباش:
همیشه خوک‌ها تصمیم می‌گرفتند و سایر حیوانات حقی برای تصمیم گرفتن نداشتند؛ ولی رأی دادن را یاد گرفته بودند!
 
Back
بالا