این اواخر که از توییتر و اینستا بریدم، اینجا پناهنده شدم. حقیقتش تحمل دیدن اون همه بدبختی رو نداشتم که اومدم این ور. خوندن هر روزهی ده ها اسم جدید و دهها قصه از زندگیهای بر باد رفته در توانم نبود. توان بحث و جدل الکی پادشاهی-جمهوری هم نداشتم. میخواستم جایی عالمی دگر بسازم و از نو آدمی، تا بیاسایم دمی.
آخرین بار پاییز ۱۴۰۱ بود که اینجا فعال بودم. دکتر گفت اینجا فعالیت سیاسی نکنید، گفتم چشم. رفتم. اون موقع میخواستم هر جا که هستم فقط از مهسا بگم. نگفتم. رفتم و دوباره دی امسال برگشتم. برگشتم اما نه برای از سیاست گفتن، برای تسکین درد خودم و شاید درد چهار نفر مثل خودم که میخواستن یه جایی به شوخی و مسخره بازی پناهنده شن و زیر آوار غم دیماه فرو نپاشن. دوباره فعال شدم. دوباره دلقکی شدم که ازم میخواستن باشم، دلقکی که شاید واقعا خودم هم بیشتر دوستش داشتم.
اما اینجا هم مثل جاهای دیگه دنیا، پر از نفرته و کاری نمیشه کرد. نمیخوام از اینجا هم به جای دیگه برم بخاطر ماموریت یکی، اوهام دیگری و روانزخمهای یکی دیگه.
وقتی احساس امنیت نکردم، زبونم بسته شد، کلماتم پشت هم ننشست و آخرین کاری که کردمو هم برای دوستام تو پ.خ فرستادم. ولی از این عقب تر نمیرم. چشممو بستم روی مزخرفاتی که تو روم و پشت سرم میگن، اما زبونم رو نمیبندم. زندگیمو میکنم. نه اونقدر بیشرف بودم که با یاوهی بیشرفها بیآبرو شم و نه اونقدر بیاخلاق که محتسبان شیخ شدهی فسق خود فراموش کرده بتونن برام قصه بگن. اگرم گفتن، به تخم نازنین گوسالهی قشنگم. از این جا عقب تر نمیرم و میمونم پیش دوستام و کسانی که هنوز میتونم باهاشون دوست بشم.