یه شب بارونی، طرفای ساعت ۳ و ۴ صبح از سه تا پلهی تو حیاط لیز خوردم و در حالتی افتادم که کمرم خورد به لبهی پلهی سوم و دردی پیچید که حتی نفس کشیدنو هم سخت کرد.
حالا همه خواب بودن نه میتونستم کسی رو صدا بزنم و نه میتونستم بلند شم از جام...
به هر بدبختیای که بود خودمو رسوندم داخل خونه و صبح ساعت ۶ پاشدم رفتم سر کار در شرایطی که کلاسم طبقهی بالای مدرسه بود و من توانایی بالا رفتن از پلهها رو نداشتم و کمرم به اندازهی یه کف دست تا یکی دو ماه کبود بود.