- ارسالها
- 1,066
- امتیاز
- 73,840
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- -
- سال فارغ التحصیلی
- 93
امروز دلم میخواست در روستایی زندگی کنم بدون هیچ اتصالی به پایتخت و زندگی شهرنشینی.
نه مریضی بود که مجبور شم برم بیمارستان و نه حتی نیازی به خرید از شهر.
خانوادهام همه زیر سرم بودن و من همونجا ازدواج میکردم و میزاییدم و به بچههای تپلیام میرسیدم و نه میدونستم چپ چیه نه برام مهم بود انقلاب چیه نه میدونستم اونور آب کجاست نه حتی تهران.
نون درست میکردم.
شیرینی درست میکردم.
اسب سواری میکردم.
مهمونیهای خانوادگی میگرفتم.
برای خواهرم و پاتختیاش کاچی درست میکردم.
میوههای باغ رو میچیدم و با باقیموندهش کمپوت و مربا درست میکردم.
نمیدونستم سفر یعنی چی…کاش همهٔ اینها در روستایی بیدین اتفاق میافتاد و کسی نمیدونست دین چیه و اسلام…
نه مریضی بود که مجبور شم برم بیمارستان و نه حتی نیازی به خرید از شهر.
خانوادهام همه زیر سرم بودن و من همونجا ازدواج میکردم و میزاییدم و به بچههای تپلیام میرسیدم و نه میدونستم چپ چیه نه برام مهم بود انقلاب چیه نه میدونستم اونور آب کجاست نه حتی تهران.
نون درست میکردم.
شیرینی درست میکردم.
اسب سواری میکردم.
مهمونیهای خانوادگی میگرفتم.
برای خواهرم و پاتختیاش کاچی درست میکردم.
میوههای باغ رو میچیدم و با باقیموندهش کمپوت و مربا درست میکردم.
نمیدونستم سفر یعنی چی…کاش همهٔ اینها در روستایی بیدین اتفاق میافتاد و کسی نمیدونست دین چیه و اسلام…











