امروز دوست داشتم یه دختر نوجوون باشم تو ایرانِ دوهزار و اندی سال پیش. نور خورشید روی فرش اتاقم بتابه و من گلهایی که تازه چیدم رو توی گلدونی که با نیلوفرهای آبی تزئین شده بذارم.
به این فکر کنم که اون روز چطور خانم پرین رو دست به سر کنم تا به جای درس خوندن، بهم اجازه بده برم اسب سواری؟ توی دشت سبز رنگی که اون سر شهره، به تاخت برم تا بینهایت و باد بپیچه لای موهام و احساس کنم که خوشبخترین دختر دنیاام.
شاید هم لا به لای مردم قدم بزنم و از بناهای زیبا و سادهی هخامنشیها لذت ببرم. شاید هوای پارسه رو با تموم وجودم به ریههام بکشم و به این فکر کنم که یعنی کی میتونم پاپیروس نقاشی شدهای که روی میزم گذاشتم رو به او هدیه بدم؟ پاپیروسی که توش از او و موهای فر و روغنخورده و چشمهای سرمهکشیده و حلقهی مردانهی آویخته به گوشش و قامت بلند و همچون سروِ او نوشتم. از او و احساس این دخترکِ رویاپردازِ اسبسوار که دلش میخواد تا نهایتِ بینهایت دشتهای سبزرنگ بتازه و هرگز کسی از خواب رویا بیدارش نکنه. امروز انگار که دلم میخواد بیش از هر زمان دیگهای ایرانی باشم.