سایه ی شنل غم
در دل جمع
یا که در سکوت شب
رهایم نمی دارد
دیوانه وار زیستن را
چونان جوانی مجنون نمی دانم
درگذارم
و توده ای فشرده از ناامیدی دردل
و
غباری از ترس در ذهن
و فشاری از درد به روی شان و کول دارم
در این گذار اندوهناک
گریزی بر هیچ زده
اشک صورتم را خنک می کند و مزخرفاتم را طوری می نویسم که انگار شاعرم
و خلعی از تنهایی وجود غم آلودم را می فشارد
این هیچ پر از اندوه اطمینانم می بخشد
و جرئتم می دهد
برمی خیزم تا بیارامم در این اندوه بی پایان
در گذارم
نه چون جویی روان
چون اندوه یک مرد مغرور در پایان
ولی پشت این اکانت براندازی نشسته که هر روز هیچکس گوش میده 🙂↔️💞

امتیازات: پیشین