سایه ی شنل غم
در دل جمع
یا که در سکوت شب
رهایم نمی دارد
دیوانه وار زیستن را
چونان جوانی مجنون نمی دانم
درگذارم
و توده ای فشرده از ناامیدی دردل
و
غباری از ترس در ذهن
و فشاری از درد به روی شان و کول دارم
در این گذار اندوهناک
گریزی بر هیچ زده
اشک صورتم را خنک می کند و مزخرفاتم را طوری می نویسم که انگار شاعرم
و خلعی از تنهایی وجود غم آلودم را می فشارد
این هیچ پر از اندوه اطمینانم می بخشد
و جرئتم می دهد
برمی خیزم تا بیارامم در این اندوه بی پایان
در گذارم
نه چون جویی روان
چون اندوه یک مرد مغرور در پایان

امتیازات: آرشیدا