دوست داشتم یه دختری باشم که چیزی رو پنهان نمیکنه؛ با دوستپسرش میره دیت، هر وقت دلش خواست موهاشو رنگ میکنه و یه خواننده تینجریه که درست وسطِ لسآنجلس زندگی میکنه
دوست دارم برای یک روز هم که شده «هیچ کس» باشم
یعنی هیچ مسئولیتی یا استرسی نداشته باشم
دغدغه اینو نداشته باشم که آینده چی میشه
ناهار چی بپیزم خونه رو تمیز کنم درسامو بخونم یادم نره تولد فلانی رو تبریک بگم یادم نره روز معلم تبریک
واقعا یک روزم شده نه از کسی توقع داشته باشم نه کسی ازم توقع داشته باشه
برای یک روزم شده هیچکس بقیه باشم
امروز دلم میخواست در روستایی زندگی کنم بدون هیچ اتصالی به پایتخت و زندگی شهرنشینی.
نه مریضی بود که مجبور شم برم بیمارستان و نه حتی نیازی به خرید از شهر.
خانوادهام همه زیر سرم بودن و من همونجا ازدواج میکردم و میزاییدم و به بچههای تپلیام میرسیدم و نه میدونستم چپ چیه نه برام مهم بود انقلاب چیه نه میدونستم اونور آب کجاست نه حتی تهران.
نون درست میکردم.
شیرینی درست میکردم.
اسب سواری میکردم.
مهمونیهای خانوادگی میگرفتم.
برای خواهرم و پاتختیاش کاچی درست میکردم.
میوههای باغ رو میچیدم و با باقیموندهش کمپوت و مربا درست میکردم.
نمیدونستم سفر یعنی چی…کاش همهٔ اینها در روستایی بیدین اتفاق میافتاد و کسی نمیدونست دین چیه و اسلام…