- ارسالها
- 135
- امتیاز
- 4,650
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانتبه بوی نافهای کآخر صبا زآن طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
بگو از من به دلدارم
تو را من دوست میدارم
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانتبه بوی نافهای کآخر صبا زآن طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها

چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتدصبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم
تو را من دوست میدارم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
چرا ای مرگ میخندی؟ نه میخوانی؛ نه میبندی!در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست،
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
پیری به رخ ما خط از آن روی کشیده استچرا ای مرگ میخندی؟ نه میخوانی؛ نه میبندی!
کتابی را که از خون جگر شیرازه میگیرد
به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گویدپیری به رخ ما خط از آن روی کشیده است
تا خوانی از این خط که ز دنیا چه کشیدم

می نوش که عمر جاودانی اینستبه می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
_حافظ
مردم از درد و نمیآیی به بالینم هنوزمی نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و مل است و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست
-خیام
لبش میبوسم و در میکشم میبر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که میگرید به بالینم هنوز

به که گویم راز پنهانلبش میبوسم و در میکشم می
به آب زندگانی برده ام پی
نه رازش میتوانم گفت با کس
نه کس را میتوانم دید با وی
دردیست غیر مردن آن را دوا نباشدبه که گویم راز پنهان
که چه دردی دارم در جان
آه از این بی همرازی خدایا...
گر آیی خرامان به نزدیکِ مندردیست غیر مردن آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
پشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادنگر آیی خرامان به نزدیکِ من
برافروزی این جان تاریک من :))
_فردوسی
جانی و جهانی و جهان با تو خوش استپشیمانی ندارد جان به آن جان جهان دادن
یکی صد می شود آن زر که صرف کیمیا گردد
جان من و جهان من! زهره آسمان من!جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است
خود معدن کیمیاست خاک از کف تو
هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است
-مولانا
(به سه کلمه توجه کنید😎)
در آتش بایدت بودن همه تن، همچو خورشیدیجان من و جهان من! زهره آسمان من!
آتش تو نشان من، در دل همچو عود من
من جلد تو هستم بر بام تو هستم
در آتش بایدت بودن همه تن، همچو خورشیدی
اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی...
_مولانا
ذره ام لیک ز خورشید نخواهم مددیمن جلد تو هستم بر بام تو هستم
تو شمس منی،من خورشید پرستم

کمتر از ذره نهی پست مشو نهر بورزذره ام لیک ز خورشید نخواهم مددی
با همه تشنگی ام منت دریا نکشم
خط بین که فلک بر رخ دلخواه نبشتکمتر از ذره نهی پست مشو نهر بورز
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان
