• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره واژه‌نما

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Hecate
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
گفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
_پروین اعتصامی
من مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم
کم خور دو سه پیمانه
 
من مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم
کم خور دو سه پیمانه
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام
 
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام
ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدن
حلالستت حلالستت اگر زنجیر می‌خایی
_اگر درست خاطرم باشه از مولانا.
 
آن که می‌بوسد در و دیوار و سنگ و چوب را
عارفانه، عشق بازی می‌کند، دیوانه نیست
عقده‌هایم را فقط پیش تو خالی میکنم
آن سری که بر ضریح توست، لنگ شانه نیست
صابر خراسانی
ای مونس دیرینه دل سوخته دریاب
تا چند سخن با در و (دیوار) کند دل...
 
ای مونس دیرینه دل سوخته دریاب
تا چند سخن با در و (دیوار) کند دل...
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد...
_حامد عسکری
 
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد...
_حامد عسکری
باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سیاه
نیست از سودای زلفت بیش از این توفیر ما
 
از اونجایی که رشته یک هفته‌ست رسما بلاک شده، به نظر میرسه پاسخی برای بیت آخر نیست. با اجازه دوستان یک بیت جدید میفرستم که با این ادامه بدیم:

مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم
 
از اونجایی که رشته یک هفته‌ست رسما بلاک شده، به نظر میرسه پاسخی برای بیت آخر نیست. با اجازه دوستان یک بیت جدید میفرستم که با این ادامه بدیم:

مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می‌دانم
شرح سوز دل كه عمری از تو پنهان داشتم
گر نگويم دل، وگر گويم زبان می سوزدم
 
هر که خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت

فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هرکه این نقش خواند‌، باقی ماند
نظامی
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
 
آخرین ویرایش:
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
ای شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
 
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی
ای شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
 
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمی‌گنجد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمی‌تابد

زهر سویی جان میرود زمن اه ای خدا
جانان ما که رفت این جان نیز میرود

از خودم
 
آخرین ویرایش:
زهر سویی جان میرود زمن اه ای خدا
جانان ما که رفت این جان نیز میرود

از خودم
گفتی بیا گفتم کجا، گفتی میان (جان) ما
گفتی مرو گفتم چرا، گفتی که می‌خواهم تو‌ را
 
گفتی بیا گفتم کجا، گفتی میان (جان) ما
گفتی مرو گفتم چرا، گفتی که می‌خواهم تو‌ را
میخواهمت شادت کنم
از عشق سیرابت کنم
از ساغر لبریز عشق
صد جرعه در کامت کنم
 
Back
بالا