- ارسالها
- 41
- امتیاز
- 687
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
من مست و تو دیوانهگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
_پروین اعتصامی
ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم
کم خور دو سه پیمانه
من مست و تو دیوانهگفت: باید حد زند هشیار مردم، مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست
_پروین اعتصامی
دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریختهمن مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم
کم خور دو سه پیمانه
ندارد چاره دیوانه به جز زنجیر خاییدندیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته
من با اجل آمیخته در نیستی پریدهام
ای مونس دیرینه دل سوخته دریابآن که میبوسد در و دیوار و سنگ و چوب را
عارفانه، عشق بازی میکند، دیوانه نیست
عقدههایم را فقط پیش تو خالی میکنم
آن سری که بر ضریح توست، لنگ شانه نیست
صابر خراسانی
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلندای مونس دیرینه دل سوخته دریاب
تا چند سخن با در و (دیوار) کند دل...

باد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سیاهمن بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد...
_حامد عسکری
ندانی که ایران نشست منستباد بر زلف تو آمد شد جهان بر من سیاه
نیست از سودای زلفت بیش از این توفیر ما

زلف در دست صبا گوش به پیغام رقیبندانی که ایران نشست منست
جهان سر به سر، زیر دست منست
_فردوسی

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدمصبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را
که سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
حافظ
شرح سوز دل كه عمری از تو پنهان داشتماز اونجایی که رشته یک هفتهست رسما بلاک شده، به نظر میرسه پاسخی برای بیت آخر نیست. با اجازه دوستان یک بیت جدید میفرستم که با این ادامه بدیم:
مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است
که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد میدانم
گفتند یافت مینشود جستهایم مادل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
حافظ
گفت یا رب از چه خوارم کردهای؟گفتند یافت مینشود جستهایم ما
گفت آنچه یافت مینشود آنم آرزوست

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقیهر که خود را چنانکه بود شناخت
تا ابد سر به زندگی افراخت
فانی آن شد که نقش خویش نخواند
هرکه این نقش خواند، باقی ماند
نظامی

برسان باده که غم روی نمود ای ساقیجهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینم
ماجرای دل خون گشته نگویم با کسبرسان باده که غم روی نمود ای ساقی
ای شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی
تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو
گرچه در چشم خود انداخته دود ای ساقی
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمیگنجدماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
مرا با عشق تو در دل هوای جان نمیگنجد
مگر یک رخش در میدان دو رستم برنمیتابد
گفتی بیا گفتم کجا، گفتی میان (جان) مازهر سویی جان میرود زمن اه ای خدا
جانان ما که رفت این جان نیز میرود
از خودم

میخواهمت شادت کنمگفتی بیا گفتم کجا، گفتی میان (جان) ما
گفتی مرو گفتم چرا، گفتی که میخواهم تو را
