- ارسالها
- 50
- امتیاز
- 1,745
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
-
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
جان را به تمنای لبش بردم و نگرفتآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
پای آن سرو چمان اشک روانی داشتم
-رهی معیری
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد...
_حامد عسکری
جان را به تمنای لبش بردم و نگرفتآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
پای آن سرو چمان اشک روانی داشتم
-رهی معیری

ای مهربان تر از برگ در بوسه های بارانجان را به تمنای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد...
_حامد عسکری
شعرم شکافتن بارانیِ تو بودای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران

آه، باران! ای امید جان بیدارانشعرم شکافتن بارانیِ تو بود
حالا فقط خبر خشکسالیم
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتآه، باران! ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد
میسوزد و همچنان هواداردل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستممیسوزد و همچنان هوادار
میمیرد و همچنان دعاگوست
شبی بر ما اسیران بگذرد بی روی چون ماهشهر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
تا به چه شیوهها تو را من ز خدا بخواستم
اگر شاه بپذیرد این دین راستبه خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی (ع) گرفته باشد سر چشمهٔ بقا را
شهریار
با ما که نمکگیر غزل بود چنین کرد!با چنین گنج که شد خازن او روح امین
به گدایی، به در خانه شاه آمدهایم
حافظ
از( غزل )هایم فقط خاکستری مانده بجابا ما که نمکگیر غزل بود چنین کرد!
با خلق ندانیم چهها کرد و چنان شد...
_حامد عسکری
گر (نیمه) شبی مست به آغوش من افتدبا همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی، نیمهی عاشقترم را باد برد
ابروی کمانش به اشارات نهانیحافظ ار سیم و زرت نیست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سلیم
خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختابروی کمانش به اشارات نهانی
طعنه زده بر دلبرک (حافظ )شیراز
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا رادردا که فراق ناتوان ساخت مرا
در بستر ناتوانی انداخت مرا
از درد چنان شدم که بر بالینم
صدبار اجل آمد و نشناخت مرا
دل اگر خداشناسی همه از رخ علی بیندل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
(دردا) که راز پنهان خواهد شد آشکارا
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشایددل اگر خداشناسی همه از رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده به عشقبه بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
_حافظ
با تو گفتم حذر از عشق؟ ندانمهرگز نمیرد آنکه دلش زنده به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما
با خبر از حال ما هیچ نخواهی شدنبا تو گفتم حذر از عشق؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
_فریدون مشیری
