- ارسالها
- 63
- امتیاز
- 208
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- شهرکرد
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
چون فرو آیی به وادی طلبسوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
پیشت آید هر زمانی صدتعب
چون فرو آیی به وادی طلبسوخته و لاغر تو در طلب گوهر تو
آمده و خیمه زده بر لب دریا دل من
گفت ما را هفت وادی در ره استچون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
بر درگه خلق، بندگی ما را کشتگفت ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل استبر درگه خلق، بندگی ما را کشت
هر سو پی نان دوندگی ما را کشت
دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیستحریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
جز به چشم عظمت هر که درو در نگرددود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟جز به چشم عظمت هر که درو در نگرد
مژه در دیدۀ او خار مغیلان گردد
من تماشای تو می کردم و غافل بودمگفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان محو، که یک دم مژه بر هم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو بهقدر مژه بر هم زدنی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشیمن تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای من اند
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی، داغ ندیدینبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی
نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
داغ پنهان مرا کیست شمارد صائبتو آن بت مغرور پیمبر شکنی، داغ ندیدی
دلبسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
هر کسی کو دور ماند از اصل خویشداغ پنهان مرا کیست شمارد صائب
در دل (سنگ) شرر را نشمردهاست کسی
کهن شود همهکس را به روزگار ارادتهر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
سهم ما در وسط معرکهی (عشق) چه بود؟کهن شود همهکس را به روزگار ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اولست و زیادت
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیستسهم ما در وسط معرکهی (عشق) چه بود؟
غم و دلتنگی و حسرت همه یک جا با هم
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شوددلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشیهین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان، بی حد و اندازه شود
نَقاش غزل تا به چشمان تو پرداختدیوانه کنی هر دو جهانش بخشی
دیوانهی تو هر دو جهان را چه کند

ز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد.نَقاش غزل تا به چشمان تو پرداخت
(دیوانه) شد از طرز نگاهت قلم انداخت
همه گلهای عالم آزمودمز هشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد.
دلا دیوانه شو! دیوانگی هم عالمی دارد..
