- ارسالها
- 38
- امتیاز
- 651
- نام مرکز سمپاد
- فرز
- شهر
- تهرا
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیددمیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
ز کویت عاقبت با دامنی خونین (جگر) رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیددمیار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
شام ازان زلف سیه سنبل به دامن می بردنیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیددم
ز کویت عاقبت با دامنی خونین (جگر) رفتم
سخنی که با تو دارم به نسیم (صبح) گفتمشام ازان زلف سیه سنبل به دامن می برد
صبح از ان چاک گریبان گل به دامن می برد
نسیم در سر گل بشکند کلاله سنبلسخنی که با تو دارم به نسیم (صبح) گفتم
دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی
سرو چمان من چرا میل (چمن) نمی کندنسیم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از میان چمن بوی آن کلاله برآید
از خون جوانان وطن لاله دمیدهسرو چمان من چرا میل (چمن) نمی کند
همدم گل نمی شود یاد سمن نمی کند
اندر دل بیوفا غم و (ماتم) باداز خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیباندر دل بیوفا غم و (ماتم) باد
آن را که وفا نیست ز عالم کم باد
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک رایا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب
بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند
همه درد از صبر درمان شودصبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
مکنید دردمندان گله از شب جداییهمه درد از صبر درمان شود
همه مشکل از صبر آسان شود
یک عمر جدایی به هوای نفسی وصلمکنید دردمندان گله از شب جدایی
که من این صباح روشن ز شب سیاه دارم
(((:یک عمر جدایی به هوای نفسی وصل
گیرم كه جوان گشت زلیخا، به چه قیمت؟
شب فراق که داند که تا سحر چند است(((:
بی مهر رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شب دیجور نمانده است
بیهمگان به سر شود بیتو به سر نمیشودعشق جانست عشق تو جانتر
لطف درمان وز تو درمانتر
بیتو هستند جمله بیسامان
لیک من بیطریق و سامانتر
آتش است این بانگ نی و نیست بادسر آن ندارد امشب که بر آید افتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
در اگر بر تو ببند مرو و صبر کن آنجاآتش صبر تو سوزد آتش هستیت را
آتش اندر هست زن و اندر تن هستی نژاد
