Setaaa
بازمانده جنگ تروآ
- ارسالها
- 392
- امتیاز
- 4,375
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- کنگان
- سال فارغ التحصیلی
- 1408
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاستسنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاستسنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
نخورم جز جگر و دل که جگرگوشه شیرمروزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
سالها دل طلب جام جم از ما میکردنخورم جز جگر و دل که جگرگوشه شیرم
نه چون یوزان خسیسم که بود طعمه پنیرم
ماییم و می و مطرب و این کنج خرابسالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
افسوس پند پیر مغانم نداد سودبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستافسوس پند پیر مغانم نداد سود
آه از قدر که کینه او اینچنین نمود
روزی به کنگره عرش تکیه میزدم
امروز لیک پشت و پناهم کسی نبود
با این دو دست کوچکم دست میبرم پیش خدادر دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتبا این دو دست کوچکم دست میبرم پیش خدا
با دل پاک و کوچکم(روشنم؟) دعا کنم دعا دعا ☝🏻

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصالدل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
شب فراق که داند که تا سحر چند است؟جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
رفتم به فردا و سحر ای یارمگر کسی که به زندان عشق در بند است

در نهفت پرده شب ، دختر خورشید... نرم میبافد دامن رقاصه صبح طلایی رارفتم به فردا و سحر ای یار
خورشید شد از پشت شب تار پدیدار
ای پردهی در پرده بنگر که چهها کردیدر نهفت پرده شب ، دختر خورشید... نرم میبافد دامن رقاصه صبح طلایی را
چشم و دل، نادیده، بر آن حسن پنهان عاشق اندای پردهی در پرده بنگر که چهها کردی
دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی

به که گویم راز پنهانچشم و دل، نادیده، بر آن حسن پنهان عاشق اند
آفرین بر بینش دل آفرین بر هوش چشم
آفرین جان آفرین پاک رابه که گویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان؟

بوی باران بوی سبزه بوی خاکآفرین جان آفرین پاک را
آن که جان بخشید و ایمان خاک را
بوی جوی مولیان آید همیبوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببینبوی جوی مولیان آید همی
یاد یار مهربان آید همی
