Setaaa
دانش آموخته مکتب هادس
- ارسالها
- 382
- امتیاز
- 4,160
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان
- شهر
- کنگان
- سال فارغ التحصیلی
- 1408
گفتم به هیچکس دل خود را نمیدهمبا من صنما، دل یک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن
اما دلم برای همان هیچکس گرفت
گفتم به هیچکس دل خود را نمیدهمبا من صنما، دل یک دله کن
گر سر ننهم وانگه گله کن
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهرگفتم به هیچکس دل خود را نمیدهم
اما دلم برای همان هیچکس گرفت
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیستبا چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچکس هیچکس اینجا به تو مانند نشد
چنان دلتنگم ازین محبس تنگدلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
سنگها از کف طفلان خوردهچنان دلتنگم ازین محبس تنگ
که گویی بستهام در حصنی از سنگ
روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاستسنگها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
نخورم جز جگر و دل که جگرگوشه شیرمروزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست
سالها دل طلب جام جم از ما میکردنخورم جز جگر و دل که جگرگوشه شیرم
نه چون یوزان خسیسم که بود طعمه پنیرم
ماییم و می و مطرب و این کنج خرابسالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
افسوس پند پیر مغانم نداد سودبه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دستافسوس پند پیر مغانم نداد سود
آه از قدر که کینه او اینچنین نمود
روزی به کنگره عرش تکیه میزدم
امروز لیک پشت و پناهم کسی نبود
با این دو دست کوچکم دست میبرم پیش خدادر دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
مست از می و میخواران از نرگس مستش مست
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافتبا این دو دست کوچکم دست میبرم پیش خدا
با دل پاک و کوچکم(روشنم؟) دعا کنم دعا دعا ☝🏻

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصالدل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
شب فراق که داند که تا سحر چند است؟جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
رفتم به فردا و سحر ای یارمگر کسی که به زندان عشق در بند است

در نهفت پرده شب ، دختر خورشید... نرم میبافد دامن رقاصه صبح طلایی رارفتم به فردا و سحر ای یار
خورشید شد از پشت شب تار پدیدار
ای پردهی در پرده بنگر که چهها کردیدر نهفت پرده شب ، دختر خورشید... نرم میبافد دامن رقاصه صبح طلایی را
چشم و دل، نادیده، بر آن حسن پنهان عاشق اندای پردهی در پرده بنگر که چهها کردی
دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
