- ارسالها
- 208
- امتیاز
- 3,934
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
- مدال المپیاد
- زیست
چه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجینی حریف هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد
چه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجینی حریف هر که از یاری برید
پردههایش پردههای ما درید
چه خوش گفت فردوسی پاکزادچه خوش است راز گفتن به حریف نکته سنجی
که سخن نگفته باشی، به سخن رسیده باشد
به جایی میرسد آدم که بعد از گریه میگوید؛چه خوش گفت فردوسی پاکزاد
که رحمت بر آن تربت پاک باد
بنی آدم اعضای یکدیگرندبه جایی میرسد آدم که بعد از گریه میگوید؛
میان این همه بیگانه صد رحمت به تنهایی

در آفرینش او جمله عجب نمایان استبنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
ز دست دیده و دل هر دو فریاددر آفرینش او جمله عجب نمایان است
که هر که دید، جمالش به دیده جان است
ببند ای یار بر رویم دری از هر که در عالمز دست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
تا توانی میگریز از یار بدببند ای یار بر رویم دری از هر که در عالم
که دل با دوست مشغول است و زحمت بر نمیتابم
هر لحظه به شکلی بت عیار برآمدتا توانی میگریز از یار بد
یار بد بدتر بود از مار بد
هر دم از این باغ بری میرسدهر لحظه به شکلی بت عیار برآمد
دل برد و نهان شد
هر دم به لباسی دگر آن یار برآمد
گه پیر و جوان شد
بیش و کم هر چه بما میرسد از غیب نکوستهر دم از این باغ بری میرسد
تازهتر از تازهتری میرسد
کم گوی و گزیده گوی چون دربیش و کم هر چه بما میرسد از غیب نکوست
تو مپندار که ما در طلب بیش و کمیم
اندک اندک آشنایی را بریدکم گوی و گزیده گوی چون در
تا ز اندک تو جهان شود پر
سلامی چو بوی خوش آشناییاندک اندک آشنایی را برید
دیدمش ، گفتم : منم نشناخت او
نعمت دیده نخواهم که بماند پس از اینسلامی چو بوی خوش آشنایی
بدان مردم دیدهی روشنایی
نشود دیدهی من باز چو بادام به سنگنعمت دیده نخواهم که بماند پس از این
مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا
بازآ که در هوایت خاموشی جنونمنشود دیدهی من باز چو بادام به سنگ
بس که از دیدن اوضاع جهان سیرم من
تا ندانی جگر سنگ گشودن هدرستبازآ که در هوایت خاموشی جنونم
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوهساران
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندانتا ندانی جگر سنگ گشودن هدرست
تیشه داند که چه ها بر سر فرهاد آمد
کمر بست و بنهاد رو سوی شاهیکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
