- ارسالها
- 134
- امتیاز
- 4,520
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان یک
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
دوستان به که ز وی یاد کننددوستان عیب من بیدل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم
دل بیدوست دلی غمگین است
دوستان به که ز وی یاد کننددوستان عیب من بیدل حیران مکنید
گوهری دارم و صاحب نظری می جویم

دل بی جمال جانان میل جهان ندارددوستان به که ز وی یاد کنند
دل بیدوست دلی غمگین است
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهدمرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
در میان دشوار زندگیحافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوری از خودکامی
معجزم بین که به توفان خزانی خونیندر میان دشوار زندگی
ز شراب عشق مست و بیخودی
گر چه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگرمعجزم بین که به توفان خزانی خونین
بلبلی مست گلم وین همه دستان گویم
ساقی به نور باده برافروز جام ماگر چه مستيم و خرابيم چو شبهاي دگر
باز كن ساقی مجلس سر مينای دگر

دل در بر و می در کف و معشوق به کام استساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
دل از من برد و روی از من نهان کرددل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است

پیش از اینها فکر می کردم خدادل از من برد و روی از من نهان کرد
خدارا با که این بازی توان کرد
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهارانپیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها
وقت اجلم ناله نه از رفتنِ جان استبگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
ای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتوقت اجلم ناله نه از رفتنِ جان است
از یار جدا میشوم این ناله از آن است
پیشتر زانکه دهد خامه به دستش استادای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افت
وعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردی
چو داری در سنان نوک خامهپیشتر زانکه دهد خامه به دستش استاد
الف قامت او مشق قیامت میکرد

نابرده رنج گنج میسر نمی شودچو داری در سنان نوک خامه
کلید قفل چندین گنج نامه
با بعدیش موقوفالمعانیه
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریارنابرده رنج گنج میسر نمی شود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شبنقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار
با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
شهریارا نه صبا مرده خدا را بس کنز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش استشهریارا
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآوردشهریارا نه صبا مرده خدا را بس کن
آنکه شد زندهی جاوید کجا میمیرد؟
