انقدر تو همهی رمانها گریه کردم دیگه دقیق یادم نمیآد.
ولی مثلا آخر جلد اول آنیشرلی وقتی متیو مرد.
جلد هشتم آنیشرلی وقتی والتر تو جنگ کشته شد.
یا وقتی تو بادبادکباز امیر و باباش پشت یه ماشین نشسته بودن و اون صحنهای که آقای حسینی توصیف میکرد؛ سر امیر با حرکت ماشین مدام به تنهی ماشین برخورد میکرده و لحظهای که داشته همزمان به خاطراتش فکر میکرده و گریه میکرده.
تو رمان من چراغها رو خاموش میکنم نه بهخاطر محتوای داستان بیشتر به این علت که داستان تموم شد داشتم گریه میکردم!
یا تو کتاب مسئله مرگ و زندگی وقتی مریلین مرد...
یکی دیگه هم پسر رعد ( اسم نویسندهش رو هم یادم نیست) درمورد قبایل سرخپوسته که با مکزیکیها میجنگن، من بهخاطر صلحطلبی و نقض آزادی اونها خیلی گریه کردم مخصوصا وقتی فهمیدم شخصیتها واقعی بوده....
جمعبندی کلی😂: بدون شک برای مرگ هر آدمی تو رمان گریه کردم و جایی هم که ارزشهاشون رو بهزور ازشون میگرفتن.
پ.ن: کتابها بهترتیب نوشتهی ال ام مونتگمری، خالد حسینی، زویا پیرزاد، اروین و مریلین د.یالوم