چند تا چیز برای من در مورد مسئلۀ تاثیر باور به خدا مطرحه.
1. چرا خدا باید اینهمه محدودیت، "باید و نباید" و اخلاق رو در قالب ساختار اجتماعی به آدمها تحمیل کنه؟ یعنی فرض رو بر این گرفتم که خدایی که داریم بررسی میکنیم، همون الله هست که کتابیبه اسم قرآن برای مسلمانها در نظر گرفته و داخلش اکیداً به حکومت اسلامی اصرار داره. یعنی علاوه بر اینکه "مسلمان بودن" و "اعتقاد به خدا بهاین شکل" باعث میشه تو بعنوان انسانیکه در مقابلِ خدا دیدِ محدودتری به قضایا داره، در مقابل یکسری چیزها "اطاعتکنندۀ محض" باشی (چون اعتقاد داری به خدایی که چیزهایی میدونه که تو نمیدونی و حق نداری در احکام خدا خدشهای وارد کنی)، جامعه هم توی این ایده، عملاً با سرکوب اداره میشه. ما میدونیم که اگر سوپرایگو این اندازه قوی و سختگیر باشه، ایگو بهشدت ضعیف میشه. و در واقع احساس میکنم بزرگترین چیزیکه باعث میشه آدمیکه اسلام رو پس میزنه و آتئیست میشه، دلش بخواد به اسلام برگرده، همینهکه بهشدت ایگویِ تضعیفشدهای داره و دقیقاً به همون بایدها و نبایدها نیاز داره.
2. اینجا بهبعدش رو از روی پاورِ اندیشۀ اسلامی 1 دانشگاه که درست کرده بودم مطرح میکنم. خب، همگروهیهام اجازه ندادن باورِ واقعیِ خودم رو توش بنویسم، بخاطر همین تقریباً خودم رو گذاشتم جایِ یه مسلمان و دیدِ اون رو کپی کردم. این شد نتیجه:
1) اینکه خدا وجود دارد یا ندارد چه تأثیری در زندگی ما دارد؟
شناخت و آگاهی هر فرد نسبت به جهان هستی، جهانبینی نام دارد. در واقع جهانبینی، مجموعهای از هستها و نیستهاست. برنامه و راه و روشی که در جریان زندگی انتخاب میکنیم، ایدئولوژی نام میگیرد. ایدئولوژی مجموعهای از بایدها و نبایدهاست.
اعتقاد یا عدم اعتقاد به خداوند، قسمت مهمی از جهانبینی فرد است که بطور مستقیم ایدئولوژیهای وی را تحتالشعاع قرار میدهد. بایدها و نبایدهای زندگی ما، ارزشها و مسیر ما برای زندگی را میسازند.
از طرفی، جهان هستی از جنس ماده است. بنابراین، ما اگر به خداوند اعتقاد داشته باشیم، یعنی به عالم فراماده اعتقاد داریم و با این اعتقاد، میتوانیم غایتی برای هستی در نظر بگیریم. باور اساسیای مثل "معاد" تنها با اعتقاد به خداوند امکانپذیر است و تنها کسیکه شایستگی آموختن مسیر زندگی و هدف غایی حیات به آدمی را دارد، خداست.
2) چرا در برهان علیت نمیتوان زنجیرهی علتها و معلولها را تا بینهایت ادامه داد؟
جادهای را در نظر بگیرید که از مجاورت کوهی میگذرد. فرض کنید در میانهی روز، سنگی از کوه سقوط کرده و جاده را ببندد. ماشین اولی که به سنگ میرسد، میگوید منتظر ماشین دوم میمانم تا سنگ را بردارد. ماشین دوم، منتظر ماشین سوم، ماشین سوم منتظر ماشین چهارم و به این صورت تمامیِ ماشینها منتظر ماشین بعدی میمانند تا راه را برایشان باز کند. حال اگر صبح بیدار شویم و ببینیم جاده باز شده و ماشینها گذر کردهاند، آیا مطمئن نخواهیم بود که کسی سنگ را از سر راه برداشته است؟
عدد میتواند تا بینهایت منفی و تا بینهایت مثبت برود. زمان هم میتواند ازلی و ابدی باشد و از هر دو جهت تا بینهایت امتداد داشته باشد. اما "نیاز"ی که برطرف شده، حتماً باید برطرفکنندهای داشته باشد. همانطور که عقل ما نمیپذیرد که هیچکس سنگ را برنداشته باشد و تسلسل ماشینها تا بینهایت امتداد داشته باشد اما جاده باز شود، این هم قابل قبول نیست که خلقت جهان با تمامی ویژگیهای اعجابانگیزش خالقی نداشته باشد و سلسلهی علتها و معلولها در ماده قطع شود.
3) آیا میشود به خداوند اعتقاد داشت اما از مذاهب روی گرداند؟
آنچه که اسلام نامیده میشود، تسلیم بودن در برابر خداست. یعنی آنچه که میدانی، باور میکنی و میفهمی که حق است، بپذیری و به آن اقرار کرده و مطابق آن عمل کنی. بنابراین، اعتقاد به وجود خداوند از اسلام و ادیان دیگر جدا نیست. در واقع گام اول اسلام آوردن، این است که حقانیت خدا را بپذیری و اقرار کنی. مسیح، مردمش را به پرستش حق دعوت میکرد، همانطور که پیامبر ما را به اسلام فرامیخوانَد. تفاوتی که وجود دارد، زمان و جغرافیا و دیگر فروع است. آنچه در نهایت اهمیت خود را نمیبازد، عقل و حقطلبی آدمیست که در وهلهی اول با اعتقاد به خدا، در وهلهی دوم به کمک سرشت و دل آدمی با ایمان به خدا و در وهلهی سوم با اخلاقیات انسانی و تشخیص درست و نادرستها به اعمال او جهت میدهد. دین، صرفاً یک راهنما برای جهتدهی درست به انسان زندگی کردن ماست.
ببین، این متنها رو من خودم نوشتم، ولی در طولِ نوشتنم فقط داشتم میخندیدم و با علامت سوالهای ذهنم کلنجار میرفتم. مثلاً اگر قبول دین یعنی حقطلبی، این حقطلبی بعد از قبول دین کجا میره دقیقاً؟ من یه برههای رفتم کتابهای اندیشه دبیرستان و دانشگاه پدرم رو خوندم، چون واقعاً فکر میکردم بخش خیلی بزرگی از جهانبینیم رو از پدرم به ارث بردم و میخواستم ببینم این ایدهها دقیقاً از کجا اومده؟ میدونم یکم احمقانه و بچگانه بود این کار، اما مثلاً یه برههای خیلی دقت کردم به اینکه "سنت" برای خونوادۀ ما چه شکلیه و "مذهب" چطوری وارد این سنت شده. یا همین کتابا رو خوندم ببینم پدرم با چه افکاری بزرگ شده که بعد بهم انتقال داده. این چیزهاییکه نوشتم هم از همون کتابا بود. ولی خب، اگر بخوام احمقانهترین ایدۀ این طرز فکر رو در نظر بگیرم اینه که کتابه گفته اگر اونقدری حقطلبی که قبول کردی زنجیرۀ نیازها نمیشه تا آخر ادامه داشته باشه و نیازیکه برطرف شده یه خدایی باید داشته باشه، باید اونقدری هم حقطلب باشی که قبول کنی باید مقابل این خدا تسلیم باشی، چون جایگاه سنپایطور داره و هر چی میگه درسته.

حالا سوایِ اینکه هر چی میگه درسته، یا نیست، اینجا دقیقاً کاربردِ "من" چیه؟ عقل و باور و تشخیص من چی؟ اگر حقطلبی برای پذیرش اسلام اینقدر، اینقدر اهمیت داره، چرا بعد از قبول اسلام اینقدر بیخاصیت رها میشه؟ و چرا بیخودی زور میزنن که بگن عقل اینقدری برای اسلام مهمه، در حالیکه همین واژۀ اسلام یعنی تسلیم بودن؟
خلاصهکه بنظرم بزرگترین باگِ قبول خدا، پیش من تضعیف "من"عه. من شاید بپذیرم خدایی هست، اما نمیتونم بپذیرم این خدا میتونه باعث بشه "من" اینقدر تو جعبه باشم.