• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

بود و نبود خدا

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع swimbird
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ارسال‌ها
781
امتیاز
15,369
نام مرکز سمپاد
فرزانگان
شهر
بجنورد
سال فارغ التحصیلی
97
یه سوال دارم ازتون بود و نبود خدا چه تاثیری تو زندگیتون داره؟ اصلا نمیخوام بحث کنم که وجود داره یا نداره و این چیزا تو این تاپیک مهم نیست.

خداباورا الان اگه قطعی بهتون ثابت بشه خدا نیست چی میشه؟ تو زندگی روزمره‌تون چه فرقی ایجاد میشه؟
و همینطور برای خداناباورا اگه ثابت بشه خدا هست. دقت کنید که با دین کاری ندارم اون اصلا بحثش جداست. فقط اینکه بفهمین یک آفریننده برای جهان هستی وجود داره یا نداره (خلاف اعتقادتون)

+ این تاپیک رو زدم چون خودم هروقت بهش فکر میکنم احساس میکنم هیچ اهمیتی نداره و هیچ تاثیری نه تو زندگیم نه تو کارایی که میکنم و نه رو چیزایی که بهش اعتقاد دارم نداره.
++ نمیخوام تایپک سمت و سوی بحث اعتقادی بگیره برای همین تو گفت و شنود زدمش حالا اگه جای دیگه‌ای مناسب‌تره بفرستینش اونجا و اگه هم چنین تاپیکی وجود داره که پاکش کنین(من نیافتم).
 
یه وقتایی آدم احساس میکنه به بن‌بست رسیده و هیچ کس نمیتونه واسش کاری کنه،
این که اعتقاد داشته باشی یه کسی فراتر از ما آدما هست و حواسش بمونه و میشه بهش تکیه کرد قوتِ قلبه!
 
اگه بهم ثابت بشه خدا وجود نداره فقط از لحاظ روحی یک پشتوانه بزرگ رو از دست میدم و باید برم دنبال دلیل واقعی یک سری از اتفاق هایی که برام افتاده.
ولی توی برنامه های زندگیم تغییری ایجاد نمیشه
 
من به خدا اعتقاد ندارم اما به قدرت اعتقاد به خدا، اعتقاد دارم و دوست داشتم که اعتقاد داشته باشم. برنامه هام تغییر میکنند به شرطی که اعتقاد به جهان بعد از مرگ هم همراهش بیاد. نه اینکه برم توشه جمع کنم نه، چون به نظر من اگر جهان بعد از مرگ باشه جهنم نخواهد داشت. به هر حال، من اگر خیلی عمر کنم 100 سال باشه، نه؟ با توجه به استاندارد های فعلی میگم البته.
و 100 سال کافی نیست برام. اگر بدونم که دنیایی دیگر هم وجود داره، برنامه هام تغییر میکنند.
 
بی‌خدایی = بی‌هدفی؛ پوچی؛ تلاش برای «هـیـچ»
خداپرستی(طبعا منظورم معنای حقیقی‌شه) = حرکت به سوی بی‌نهایت و بی‌نهایت شدن
 
من شاید خیلی موفق به استفاده از این عقیده تو زندگیم نشدم ولی اگه خدا وجود نداشته باشه زندگی اونقد جذابیت نداره.
چون من برم دبیرستان کنکور بدم برم دانشگاه کار کنم زن بگیرم بچه دار بشم اوووووه آخرش چی؟ بمیرم؟ قطعا بدون اعتقاد به خدا و نظام آخرت وقتی به این نقطه فک کنی که همه ی این هارو در یک نقطه از دست میدی افسردگی میده بهت. که تهش چی؟ تهش فنا و نیستی؟ پس تلاشت کمتر میشه و طبعا زندگی دنیایی هم تحت تاثیر قرار میگیره
بی خداهایی که این اتفاق براشون نمیوفته فک کنم خیلی به این نقطه فکر نمیکنن و حواسشون رو پرت میکنن
 
من كه برام خيلي فرق مي كنه.:
امید
دقیق نمی دونم امید ثمره ی اعتقاد به خداست یا خدا زاده ی امید ماست اما هر چی هست امید بزرگترین توشه ی من برای ادامه ی این زندگیه
___________________
اخلاق
(
لازمه بگم مطالب من !!در مورد خودمه نه بقیه)
درسته همه ي ما يه حس نوع دوستي داريم كه به انسان ها كمك مي كنيم و سخته برامون رنجشون رو ببينيم ولي براي من ديدگاه صد درصد مادی به زندگی خیلی از معادلات رو تغییر میده
میگن اگه تنها چیزی که باعث میشه انسان خوبی باشی اعتقاد به دین و خداست پس تو در واقع انسان بدی هستی
خوب این جمله چرت و مغلطس ، هرکسی یه دلیلی داره که انسان خوبی باشه ، برای منم اعتقاد به خدا یکی از دلایلمه(البته نه جهنم و بهشت بلکه صرف اینکه کسی ناظر اعمال ماست . در واقع خدا یک هویت به وجدانم می بخشه) ، یکی ممکنه برای ارضای تمایل نوع دوستی خودش باشه
اگه تنها دلیلی که انسان خوبی هستی ارضای تمایل نوع دوستیته پس تو در واقع آدم بدی هستی
____________________
دیدگاه مادی باعث میشه بیشتر از قبل دنیا رو جدی بگیرم ، در واقع تنها کامی که قراره در دوران زندگیم ببریم از همین دنیاست پس برای رسیدن بهش هر کاری می کردم
ولی الآن زیاد برای این دنیا ارزش قائل نیستم ( هر چند برای مفهومی تحت عنوان آخرت هم ارزش چندانی قائل نیستم ولی همین نگاه کوچک شمردن دنیا در مقابل مفاهیم عظیم تر موجود تا حدودی به اعتقاد به خدا بر می گرده)
نگفتم این دیدگاه خوبه یا بده صرفا یکی از تاثیراته اعتقاد به خداست
_____________________
پوچی
از نظر پوچ گرایی فرق چندانی برام نداره
همون سوال که چه؟؟ چه باخدا چه بی خدا باهامه
_____________________
از دیگر تاثیرات به هم صحبت دائمی و مخاطب دائمی داشتن می تونم اشاره کنم
 
خب اگه بخوایم کلمه "خدا" رو در کلی ترین معنای خودش و مخرج مشترک همه تعاریف در نظر بگیریم، به عنوان صرف یک موجود توانا و خالق جهان(کاری ندارم که خیرخواهه، از جهان جداست، سطح توانائیاش چقده، دخالت میکنه یا نه، میشه باهاش صحبت کرد و به حرفا گوش میده یا خیر و...چون این ویژگی ها همه تعاریف تاریخ از خدا رو در بر نمیگیرن) تقریبا هیچ تاثیر عملی ای در زندگی روزمره نداره چون با هر کاری میتونه سازگار باشه. فقط برای شخصی که صرفا دنبال باور درست و عقلانیه، فارغ از تاثیر عملی، فرق داره. بسته به پیشینه فرد، میشه برخوردهای متفاوت و متنوعی با چنین تعریف کلی و انتزاعی ای داشت. البته قطعا رو اعتقادات تاثیر داره چون هرچی نباشه خودش یک باوره و با هر باور دیگه ای(مثلا ماتریالیسم) منسجم نیست. روی اعتقادات تاثیر داره اما اعمال، دلیلی نمیبینم.
ولی اگه خدا رو کمابیش مثل ادیان ابراهیمی در نظر بگیریم، برای من این تاثیر رو داره که نباید انتظار هیچ امداد غیبی ای داشته باشم و صرفا با کار خودم در همین جهان مادی و واقعی پیش رومه که ممکنه بتونم کاریو از پیش ببرم. توسط شناخت جهان به وسیله علوم و دانش های مختلف، و تغییر شرایط تا جای ممکن. خیالم راحته که اتفاقات بد(و خوب)، محصول زنجیره پیچیده ای از علل اختیاری و غیر اختیاری ان و دستکم خیالم راحته که یکی اتون بالاها مثل عروسک باهام بازی نمیکنه! منشا باورها و کمک به تغییر جهان با شناخت جهان مادیه، و هنجار ها هم فقط با عقل قابل توجیه منطقین نه سنت و ایمان. زندگی من تنها فرصتمه و باید ازش لذت ببرم(با رعایت اخلاق و آزار نرسوندن به دیگران) و مرگ هم چیز هراسناکی نیست، چون اصلا چیزی نیست که بخوام ازش بترسم. یه خواب آروم ابدی.
 
برام جالبه الان بعد تقریبا ۸ سال این تاپیکو بالا بیارم که ببینم فکرای کاربرای الان و نسل جدید‌تر چیه راجع به این قضیه؛ با توجه به اینکه کلیت جامعه به خصوص نسل جدید به این سمت داره میره که ضد اسلامه و از طریق این ضدیت با دین خیلی‌ها به خداناباوری هم روی آوردن. حالا دسته‌ای هم هستن که خداباور جدا از دین خودشونو میدونن. در کل نظرتون در حال حاضر به اینکه بود و نبود خدا چه تاثیری رو زندگیتون میذاره چیه؟
 
برام جالبه الان بعد تقریبا ۸ سال این تاپیکو بالا بیارم که ببینم فکرای کاربرای الان و نسل جدید‌تر چیه راجع به این قضیه؛ با توجه به اینکه کلیت جامعه به خصوص نسل جدید به این سمت داره میره که ضد اسلامه و از طریق این ضدیت با دین خیلی‌ها به خداناباوری هم روی آوردن. حالا دسته‌ای هم هستن که خداباور جدا از دین خودشونو میدونن. در کل نظرتون در حال حاضر به اینکه بود و نبود خدا چه تاثیری رو زندگیتون میذاره چیه؟
بودن خدا یک انگیزه فیک برای ادامه زندگی میده (شاید ؟ ... قبل اینکه طرف برای حفظ خداش بمب ببنده به خودش الله و اکبر بگه بوره تو جمع)

فایده دیگه ای توش نمیبینم و کلا فکر میکنم هدف هم همین یکدونه فایده بوده باشه

نبودنش هم یک حس ارامش داره
که ادم خودش مسئول کاراشه
به درک که کی جهانو ساخته فعلا اینجا ماییم و خودمون
 
هر چقدر هر وجود خدا رو نقض کنیم، باز هم در حال خداسازی هستیم. در هر نفسی که می کشیم ما از موضوعات مختلفی اسطوره میسازیم: اهداف، ثروت، عشق و...
در راه این اساطیر جهاد می کنیم، با ایمان زنده ایم و با ایمان ادامه میدیم بدون اینکه ازش آگاه باشیم. بخوایم نخوایم خدا رو ساختیم، بحث سر اینه که چه خدایی شایسته ی پرستشه.
 
دوتا تاثیر میتونه داشته باشه
۱.تاثیر در جهان بینی: اگر معنقد باشی دنیا ساخته ی خالقیست با صفاتی مثل عدالت، به برقراری اون صفات در جهان، مثلا عادلانه بودن دنیا هم اعتقاد خواهی داشت. پس این فرض میتونه جهان بینی تو و شناخت تو از دنیا رو تحت الشعاع قرار بده.
۲.تاثیر در آزادی: اگر قائل به وجود خدایی باشی که دنیای دیگه ای رو هم خلق کرده و تو بابت کارهات در این دنیا اون دنیا باید پاسخگو باشی، در این صورت دامنه ی کارهایی که انجام خواهی داد محدودتر میشه.
 
من خداناباورم. فکر می‌کنم اگه ثابت شه خدا وجود داره گیج و مضطرب میشم. «خدا وجود داره» یه چیز مستقل نیست، کلی سوال پشتش میاد. این خدا چجوریه؟ آیا خدای خوبیه؟ آیا دین خاصی داره؟ آیا اصلا با ما ارتباط برقرار کرده؟ و هزار تا مسئلهٔ مهم که می‌تونن کل زندگی ما رو تغییر بدن.
 
اگر معنقد باشی دنیا ساخته ی خالقیست با صفاتی مثل عدالت، به برقراری اون صفات در جهان، مثلا عادلانه بودن دنیا هم اعتقاد خواهی داشت. پس این فرض میتونه جهان بینی تو و شناخت تو از دنیا رو تحت الشعاع قرار بده.
قبل از قطع شدن نت داشتم بحث بین مسیحیا و آتئیست‌های آمریکایی رو تو توییتر دنبال می‌کردم تو همین مضمون عدالت. آتئیست‌ها می‌گفتن که اگه خدا عادله چرا مثلا باید بچه‌ی یک ساله لوکمیا بگیره؟ جواب مسیحیا هم این بود که از جبر اختیارات انسانه. آدمیزاد در طول زمان با سرپیچی از دستورات خدا باعث شده آلاینده‌ها و کلا شرایط زمینه‌ساز برای سرطان ایجاد شن و حالا این بچه قراره چوب اعمال اونا رو بخوره. که همینم باز از بی‌عدالتی میاد که چرا باید چوبش بخوره تو سر اون؟ چرا the all being سیستم رو اینجوری خلق کرده؟
حالا این خارج از هدف تاپیک بود ولی خب حرصم میاد یکی از عدل خدا و جهان حرف می‌زنه چون واقعا نیست. صرفا همونجوری که گفتی برای دلگرمی و گول زدن آدمه.
 
چند تا چیز برای من در مورد مسئلۀ تاثیر باور به خدا مطرحه.
1. چرا خدا باید این‌همه محدودیت، "باید و نباید" و اخلاق رو در قالب ساختار اجتماعی به آدم‌ها تحمیل کنه؟ یعنی فرض رو بر این گرفتم که خدایی که داریم بررسی می‌کنیم، همون الله هست که کتابی‌به اسم قرآن برای مسلمان‌ها در نظر گرفته و داخلش اکیداً به حکومت اسلامی اصرار داره. یعنی علاوه بر این‌که "مسلمان بودن" و "اعتقاد به خدا به‌این شکل" باعث می‌شه تو بعنوان انسانی‌که در مقابلِ خدا دیدِ محدودتری به قضایا داره، در مقابل یک‌سری چیزها "اطاعت‌کنندۀ محض" باشی (چون اعتقاد داری به خدایی که چیزهایی می‌دونه که تو نمی‌دونی و حق نداری در احکام خدا خدشه‌ای وارد کنی)، جامعه هم توی این ایده، عملاً با سرکوب اداره می‌شه. ما می‌دونیم که اگر سوپرایگو این اندازه قوی و سخت‌گیر باشه، ایگو به‌شدت ضعیف می‌شه. و در واقع احساس می‌کنم بزرگترین چیزی‌که باعث می‌شه آدمی‌که اسلام رو پس می‌زنه و آتئیست می‌شه، دلش بخواد به اسلام برگرده، همینه‌که به‌شدت ایگویِ تضعیف‌شده‌ای داره و دقیقاً به همون بایدها و نبایدها نیاز داره.
2. اینجا به‌بعدش رو از روی پاورِ اندیشۀ اسلامی 1 دانشگاه که درست کرده بودم مطرح می‌کنم. خب، هم‌گروهی‌هام اجازه ندادن باورِ واقعیِ خودم رو توش بنویسم، بخاطر همین تقریباً خودم رو گذاشتم جایِ یه مسلمان و دیدِ اون رو کپی کردم. این شد نتیجه:
1) این‌که خدا وجود دارد یا ندارد چه تأثیری در زندگی ما دارد؟
شناخت و آگاهی هر فرد نسبت به جهان هستی، جهان‌بینی نام دارد. در واقع جهان‌بینی، مجموعه‌ای از هست‌ها و نیست‌هاست. برنامه و راه و روشی که در جریان زندگی انتخاب می‌کنیم، ایدئولوژی نام می‌گیرد. ایدئولوژی مجموعه‌ای از بایدها و نبایدهاست.
اعتقاد یا عدم اعتقاد به خداوند، قسمت مهمی از جهان‌بینی فرد است که بطور مستقیم ایدئولوژی‌های وی را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. بایدها و نبایدهای زندگی ما، ارزش‌ها و مسیر ما برای زندگی را می‌سازند.
از طرفی، جهان هستی از جنس ماده است. بنابراین، ما اگر به خداوند اعتقاد داشته باشیم، یعنی به عالم فراماده اعتقاد داریم و با این اعتقاد، می‌توانیم غایتی برای هستی در نظر بگیریم. باور اساسی‌ای مثل "معاد" تنها با اعتقاد به خداوند امکان‌پذیر است و تنها کسی‌که شایستگی آموختن مسیر زندگی و هدف غایی حیات به آدمی را دارد، خداست.
2) چرا در برهان علیت نمی‌توان زنجیره‌ی علت‌ها و معلول‌ها را تا بی‌نهایت ادامه داد؟
جاده‌ای را در نظر بگیرید که از مجاورت کوهی می‌گذرد. فرض کنید در میانه‌ی روز، سنگی از کوه سقوط کرده و جاده را ببندد. ماشین اولی که به سنگ می‌رسد، می‌گوید منتظر ماشین دوم می‌مانم تا سنگ را بردارد. ماشین دوم، منتظر ماشین سوم، ماشین سوم منتظر ماشین چهارم و به این صورت تمامیِ ماشین‌ها منتظر ماشین بعدی می‌مانند تا راه را برایشان باز کند. حال اگر صبح بیدار شویم و ببینیم جاده باز شده و ماشین‌ها گذر کرده‌اند، آیا مطمئن نخواهیم بود که کسی سنگ را از سر راه برداشته است؟
عدد می‌تواند تا بی‌نهایت منفی و تا بی‌نهایت مثبت برود. زمان هم میتواند ازلی و ابدی باشد و از هر دو جهت تا بی‌نهایت امتداد داشته باشد. اما "نیاز"ی که برطرف شده، حتماً باید برطرف‌کننده‌ای داشته باشد. همان‌طور که عقل ما نمی‌پذیرد که هیچ‌کس سنگ را برنداشته باشد و تسلسل ماشین‌ها تا بی‌نهایت امتداد داشته باشد اما جاده باز شود، این هم قابل قبول نیست که خلقت جهان با تمامی ویژگی‌های اعجاب‌انگیزش خالقی نداشته باشد و سلسله‌ی علت‌ها و معلول‌ها در ماده قطع شود.
3) آیا می‌شود به خداوند اعتقاد داشت اما از مذاهب روی گرداند؟
آنچه که اسلام نامیده می‌شود، تسلیم بودن در برابر خداست. یعنی آن‌چه که می‌دانی، باور می‌کنی و می‌فهمی که حق است، بپذیری و به آن اقرار کرده و مطابق آن عمل کنی. بنابراین، اعتقاد به وجود خداوند از اسلام و ادیان دیگر جدا نیست. در واقع گام اول اسلام آوردن، این است که حقانیت خدا را بپذیری و اقرار کنی. مسیح، مردمش را به پرستش حق دعوت می‌کرد، همان‌‌طور که پیامبر ما را به اسلام فرامی‌خوانَد. تفاوتی که وجود دارد، زمان و جغرافیا و دیگر فروع است. آنچه در نهایت اهمیت خود را نمی‌بازد، عقل و حق‌طلبی آدمی‌ست که در وهله‌ی اول با اعتقاد به خدا، در وهله‌ی دوم به کمک سرشت و دل آدمی با ایمان به خدا و در وهله‌ی سوم با اخلاقیات انسانی و تشخیص درست و نادرست‌ها به اعمال او جهت می‌دهد. دین، صرفاً یک راهنما برای جهت‌دهی درست به انسان زندگی کردن ماست.
ببین، این متن‌ها رو من خودم نوشتم، ولی در طولِ نوشتنم فقط داشتم می‌خندیدم و با علامت سوال‌های ذهنم کلنجار می‌رفتم. مثلاً اگر قبول دین یعنی حق‌طلبی، این حق‌طلبی بعد از قبول دین کجا می‌ره دقیقاً؟ من یه برهه‌ای رفتم کتاب‌های اندیشه دبیرستان و دانشگاه پدرم رو خوندم، چون واقعاً فکر می‌کردم بخش خیلی بزرگی از جهان‌بینی‌م رو از پدرم به ارث بردم و می‌خواستم ببینم این ایده‌ها دقیقاً از کجا اومده؟ می‌دونم یکم احمقانه و بچگانه بود این کار، اما مثلاً یه برهه‌ای خیلی دقت کردم به اینکه "سنت" برای خونوادۀ ما چه شکلیه و "مذهب" چطوری وارد این سنت شده. یا همین کتابا رو خوندم ببینم پدرم با چه افکاری بزرگ شده که بعد بهم انتقال داده. این چیزهایی‌که نوشتم هم از همون کتابا بود. ولی خب، اگر بخوام احمقانه‌ترین ایدۀ این طرز فکر رو در نظر بگیرم اینه که کتابه گفته اگر اونقدری حق‌طلبی که قبول کردی زنجیرۀ نیازها نمیشه تا آخر ادامه داشته باشه و نیازی‌که برطرف شده یه خدایی باید داشته باشه، باید اونقدری هم حق‌طلب باشی که قبول کنی باید مقابل این خدا تسلیم باشی، چون جایگاه سنپای‌طور داره و هر چی میگه درسته. :)) حالا سوایِ اینکه هر چی میگه درسته، یا نیست، اینجا دقیقاً کاربردِ "من" چیه؟ عقل و باور و تشخیص من چی؟ اگر حق‌طلبی برای پذیرش اسلام اینقدر، اینقدر اهمیت داره، چرا بعد از قبول اسلام اینقدر بی‌خاصیت رها میشه؟ و چرا بیخودی زور میزنن که بگن عقل اینقدری برای اسلام مهمه، در حالیکه همین واژۀ اسلام یعنی تسلیم بودن؟ :))
خلاصه‌که بنظرم بزرگترین باگِ قبول خدا، پیش من تضعیف "من"عه. من شاید بپذیرم خدایی هست، اما نمیتونم بپذیرم این خدا میتونه باعث بشه "من" اینقدر تو جعبه باشم.
 
من بچه شیعه بودم و بعد کافر و الان agnostic باشم فکر کنم:))
باور داشتن به یک چیزی اون بالا امیده دیگه. یعنی این "به پوچی رسیدن"ی که واسه مضرات خداناباور بودن تو کتاب دینی مینوشتن میتونه درست باشه:)) دیگه دچار بحران وجودی نمیشدم احتمالا. سوالات خب حالا هستیم که چی؟ و چرا هستیم؟ و هر سوال دیگه ای که گیجم میکنه از قبل برام پاسخ داده شده بود و من فقط باید باورش میکردم و مجبور نبودم خودم دنبال معنی بگردم. البته دومی برام باارزش تر و زیبا تره، صرفا اولی آسون تر به‌نظر میاد.
توی سختی ها هم توکل به خدا کمکم میکرد. الان straight up گهی که توش هستم رو میپذیرم حتی به کارما هم اعتقاد ندارم که دلم کمی خوش باشه:))
اینکه یک manual آماده هم برای زندگی کردنم وجود میداشت و باز خودم مجبور نبودم همه چیزو کشف و انتخاب کنم کارو آسون تر میکرد. الان خیلی پیش میاد که مدت طولانی ذهنم درگیر میشه که چی درسته چی غلط. به قول هالزی my moral compass is on a vacation بعضی وقتا. هی باید فکر کنم و فکر کنم و خودم جای این و اون بذارم و حرفشونو بشنوم و بعد برگردم بپرسم من چی فکر میکنم و من چی میخوام و من چجور آدمیم و ببینم عه زهرا نیست زهرا گم شده:)) دین بخش بزرگی از این مسائلو دیکته میکرد و دیگه مغزم خسته نمیشد😔

البته مدتهاست دیگه این تقابل زندگی باخدا و بی‌خدا ذهنمو درگیر نمیکنه و تو تصمیماتم تاثیر نمیذاره. من تزلزل و شکی که حدس میزنم واقعی باشه رو به اطمینان delusional ترجیح دادم. انتخابمو کردم و فعلا که راضیم.
 
Back
بالا