Sui
کتاب خوار"
- ارسالها
- 386
- امتیاز
- 4,880
- نام مرکز سمپاد
- ..
- شهر
- 0.0
- سال فارغ التحصیلی
- 1406
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود انچه میپنداشتیم
نه هر که چهره برافروخت دلبری داندما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران، وای به حال دگران
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دستتیره روزان جهان را به چراغی دریاب
که پس از مرگ تو را شمع مزاری باشند
یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرددر دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

امشب شده ام مست که مستانه بگریممرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکامشب شده ام مست که مستانه بگریم
بگذار شبی ، گوشه ی میخـــانه بگـــریم

مشتاق گل از سرزنش خار نترسدمرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشودمشتاق گل از سرزنش خار نترسد
جویان رخ یار ز اغیار نترسد

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیمدر میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوشما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

هرگز نشود غمت ز یادممن رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم بدست بیگانه
شراب تلخ سوفی سوز بنیادم بخواهد بردهرگز نشود غمت ز یادم
تو نیز مرا مکن فراموش
شد خواب ز چشم من رمیده
تا هست غم توام در آغوش

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشاشراب تلخ سوفی سوز بنیادم بخواهد برد
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
مرا بکشتی باده درفکن ای ساقیمن نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

زان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایتمرا بکشتی باده درفکن ای ساقی
که گفته اند نکوئی کن و در آب انداز
تا سِحر چشم یار چه بازی کند که باززان یارِ دلنوازم شُکریست با شکایت
گر نکته دانِ عشقی بشنو تو این حکایت

ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیمتا سِحر چشم یار چه بازی کند که باز
بنیاد بر کرشمۀ جادو نهاده ایم
مرا غز تست هر دم تازه عشقیما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم
پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم

دیدی ای دل که غمِ عشق دگربار چه کردمرا غز تست هر دم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حسن دگر باد
