مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
در کارگه کوزه گری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟
بندهء من شو و برخور ز همه سیم تنان

چون اولای شعر حالت داستانی داره سه بیتش رو گذاشتم
 
  • لایک
امتیازات: f.hn
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟
بندهء من شو و برخور ز همه سیم تنان

چون اولای شعر حالت داستانی داره سه بیتش رو گذاشتم
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار...

اردلان سرافراز
 
نکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار...

اردلان سرافراز
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
 
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
 
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری

دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
 
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زيان را
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاوز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
 
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می روم و همرهان سواران اند
 
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می روم و همرهان سواران اند
دل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیر ما
کاش پیش از خون شدن دل از تو بر میداشتم

صائب
 
دل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیر ما
کاش پیش از خون شدن دل از تو بر میداشتم

صائب
می‌بینم آن شکفتنِ شادی را
پرواز بلندِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ روزِ آزادی را...:)
 
می‌بینم آن شکفتنِ شادی را
پرواز بلندِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ روزِ آزادی را...:)
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
 
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

سعدی
 
روزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد

سعدی
دم از خیالش زدم
برفت از کنارم
هیهات که رفت و خیال خوشش جاماند در کنارم
 
دم از خیالش زدم
برفت از کنارم
هیهات که رفت و خیال خوشش جاماند در کنارم
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من اما تاختی

ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
عشق را شاید ولی هرگز مرا نشناختی

فاضل نظری
 
Back
بالا