هویج🥕
ح. شفاه
- ارسالها
- 43
- امتیاز
- 73
- نام مرکز سمپاد
- فرزانگان هفت
- شهر
- تهران
- سال فارغ التحصیلی
- 1405
در کارگه کوزه گری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموشلاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
بـه تماشای من آن لاله عذار آمده باشد
در کارگه کوزه گری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموشلاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی
بـه تماشای من آن لاله عذار آمده باشد
شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهناندر کارگه کوزه گری رفتم دوش / دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
نکن امروز را فرداشاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت
گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان
تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود؟
بندهء من شو و برخور ز همه سیم تنان
چون اولای شعر حالت داستانی داره سه بیتش رو گذاشتم
راز درون پرده ز رندان مست پرسنکن امروز را فردا
دلم افتاده زیر پا
بیا ای نازنین ای یار
دلم را از زمین بردار...
اردلان سرافراز
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل هاراز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چراالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
ای کریمی که از خزانه غیبآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
نوش داروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
یارب نظری کن دل خانه ی درد استای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفه خور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمن این نظر داری
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان رایارب نظری کن دل خانه ی درد است
خانه نشینم من دل ره به بیابان است
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاوزتو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زيان را
دلبسته اندوه دامن گیر خود باشای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاوز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم استدلبسته اندوه دامن گیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفتتا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که منتماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت
همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
دل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیر ماتو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من
پیاده می روم و همرهان سواران اند
میبینم آن شکفتنِ شادی رادل چو خون گردید بی حاصل بود تدبیر ما
کاش پیش از خون شدن دل از تو بر میداشتم
صائب
آری، آن روز چو می رفت کسیمیبینم آن شکفتنِ شادی را
پرواز بلندِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ روزِ آزادی را...:)
روزی به دلبری نظری کرد چشم منآری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟
دم از خیالش زدمروزی به دلبری نظری کرد چشم من
زان یک نظر مرا دو جهان از نظر فتاد
سعدی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبوددم از خیالش زدم
برفت از کنارم
هیهات که رفت و خیال خوشش جاماند در کنارم