- ارسالها
- 489
- امتیاز
- 4,354
- نام مرکز سمپاد
- علامه حلی
- شهر
- -
- سال فارغ التحصیلی
- 1404
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاسدلم فریاد میخواد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
به دلش اند آید ز هر سو هراس
به یزدان هر آن کس که شد ناسپاسدلم فریاد میخواد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرودبه یزدان هر آن کس که شد ناسپاس
به دلش اند آید ز هر سو هراس
دو چشم خشک شد امروز از بس گریه بر دیروزساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود
وین بحث با ثلاثه ی عناله میرود
می ده که نو عروس چمن حد حسن یافت
کار این زمان ز صنعت دلاله میرود
حافظ
در اين فكرم كه خواهي ماند با من مهربان يا نه؟دو چشم خشک شد امروز از بس گریه بر دیروز
دگر امشب کدامین چشم بر فردای من گرید؟
اخوان ثالث
هر کس که عزیزی به سفر داشته باشددر اين فكرم كه خواهي ماند با من مهربان يا نه؟
به من كم مي كني لطفي كه داري اين زمان يا نه؟

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستهر کس که عزیزی به سفر داشته باشد
پیوسته چو من چشم به در داشته باشد
یک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاددل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند رقیبان که تو منظور منی
سعدی
هر که عيب دگران پيش تو آورد و شمردیک بار به من قرعه ی عاشق شدن افتاد
یک بار دگر، بار دگر ، بار دگر...نه!
در سرم بود که دوری کنم از آتش عشقهر که عيب دگران پيش تو آورد و شمرد
بي گمان عيب تو پيش دگران خواهد برد
مادر موسیقی بهشت همانا صدای توستدر سرم بود که دوری کنم از آتش عشق
چه کنم شیوه پرهیز نمیدانستم
سجاد سامانی
تا زمانی که رسیدن به تو امکان داردمادر موسیقی بهشت همانا صدای توست
گوش دلم به زمزمه لای لای توست
در میخانه که باز است چرا حافظ گفتتا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد
دوره ی سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بوددر میخانه که باز است چرا حافظ گفت
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند؟
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجبدوره ی سعدی و حافظ صحبت از زلف تو بود
نوبت دوران من شد روسری سر کرده ای؟
تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشییک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می شنویم نا مکرر است
یارم تویی در عالم، یار دگر ندارمتو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی
اندوه بزرگیست زمانی که نباشی
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود نه دلییارم تویی در عالم، یار دگر ندارم
تا در تنم بود جان، دل از تو بر ندارم
یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمرمن عاشق چشمت شدم نه عقل بود نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
دست طمع چو پیش کسان میکنی درازیک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
شنیده ام که به جنگل قدم گذاشته ایدست طمع چو پیش کسان میکنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش
