- ارسالها
- 6
- امتیاز
- 1,711
- نام مرکز سمپاد
- شهید بهشتی
- شهر
- دامغان
- سال فارغ التحصیلی
- 1398
وارد عرصه دل گر بشوی خود شده ای اما بعدای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او
غیـــر کـــار عاشقی کاری نمی آید از او
رفتن و ماندن تو نیست به دستان خودت
وارد عرصه دل گر بشوی خود شده ای اما بعدای خوشا آن دل که آزاری نمی آید از او
غیـــر کـــار عاشقی کاری نمی آید از او
تا کی به تمنای وصال تو يگانهوارد عرصه دل گر بشوی خود شده ای اما بعد
رفتن و ماندن تو نیست به دستان خودت
هم نظری هم خبری هم قمران را قمریتا کی به تمنای وصال تو يگانه
اشکم شود از هر مژه چون سيل روانه
يار مرا غار مرا عشق جگرخوار مراهم نظری هم خبری هم قمران را قمری
هم شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شديار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
يار تويي غار تويي خواجه نگهدار مرا
هرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمردآن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد
یاران چه چاره سازم با این دل رمیده؟
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارهرکه عیب دگران پیش تو آورد و شمرد
بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد
تب یاد تو جانانا اگر چه سخت سوزان استهر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کسی را وقوف نیست که انجام کار چیست
تب یاد تو جانانا اگر چه سخت سوزان استهر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کسی را وقوف نیست که انجام کار چیست
تشنه لب کشته شود در لب شت از چه گناهتب یاد تو جانانا اگر چه سخت سوزان است
ولی دردرسیده ز تو مرا خوشتر ز درمان است
هرکسش گرفته دامن نیازتشنه لب کشته شود در لب شت از چه گناه
آن که سیراب کند در لب کوثر تشنه
تکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیارهرکسش گرفته دامن نیاز
ناز چشمش این میانه با من است
ویلا و کاخ و برج را گر بنگرد نیکو نظرتکیه بر اختر شبگرد مکن کاین عیار
تاج کاووس ربود و کمر کیخسرو
عمرت تا به کي به خود پرستي گذردویلا و کاخ و برج را گر بنگرد نیکو نظر
جمله نبیند بیشتر از سنگ و چوبی مجتمع
درین سرای بی کسی کسی به در نمیزندعمرت تا به کي به خود پرستي گذرد
يا در پي هستي و نيستي گذرد
در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیمدرین سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزند
یک نفر آمد صدایم کرد و رفتدر دایره قسمت ما نقطه تسلیمی
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
تا نخواهی تو نیک و بد نبُودیک نفر آمد صدایم کرد و رفت
در قفس بودم رهایم کرد و رفت
درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آردتا نخواهی تو نیک و بد نبُود
هستی کس به ذات خود نبُود
دلا منال ز بیداد و جور يار که یاردرخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمنی برکن که رنج بی شمار آرد
