تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرمهركه خواهد گو بيا و هرچه خواهد گو بگو
گير و دار و حاجب و دربان در اين درگاه نيست
حافظ

میبرم منزل به منزل چون دار خویش راتو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
حافظ
ای ترس تو را شکر که با این همه تردیدآسايش دو گيتی تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
حافظ

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیمای ترس تو را شکر که با این همه تردید
یه بار نیاویختیم از سقف طنابی
فاضل نظری
مي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيستیاد ایامی که در گلشن فغانی داشتیم
در میان لاله و گل اشیانی داشتیم

تا گشودم نامه اش را سوختم در انتظارمي رود عمر عزيز ما، دريغا چاره چيست
دي برفت و ميرود امروز و فردا، چاره چيست
تا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفتاى كه گفتى هيچ مشكل چون فراق يار نيست
گر اميد وصل باشد همچنان دشوار نيست
سعدى

تا کِی به تمنای وصال تو یگانهتا قفل قفس باز شد آن سوخته پر رفت
دلواپس ما بود؛ ولیکن به سفر رفت
همه خفتند و به غير از من و پروانه و شمعتا کِی به تمنای وصال تو یگانه
اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
زندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهمهمه خفتند و به غير از من و پروانه و شمع
قصه ی ما دو سه ديوانه دراز است هنوز
عماد خراسانی

یاد ایامی که در دریای بی پایان عشقزندگانی گر کسی بی عشق خواهد من نخواهم
راستي بی عشق زندان است بر من زندگانی
تو قله ی خیالی و تسخیر تو محالیاد ایامی که در دریای بی پایان عشق
کشتی ما بادبان از پرده های راز داشت

لازمه ی عاشقیست، رفتن و دیدن ز دورتو قله ی خیالی و تسخیر تو محال
بخت منی که خوابی و تعبیر تو محال
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرملازمه ی عاشقیست، رفتن و دیدن ز دور
ورنه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست

ماه من نیست در این قافله راهش ندهیدتو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
تا سر زلف تو در دست نسیم افتادستماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست
شهریار_
تا کنون هیچ نسیمی نوزیده است به لطفتا سر زلف تو در دست نسیم افتادست
دل سودازده از غصه دو نیم افتادست
