• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

مشاعره

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع mohad_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود...
خیام
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
 
ماییم و دل و آرزوی یار و دگر هیچ
قاصد برسان مژده دیدار و دگر هیچ
(حزین لاهیجی)
چشم هایش شروع واقعه بود
آسمانــــی درون آنهــــــا، من
در صدایش پرنده می رقصید
بر تنش عطر خـــوب آویشن
 
چشم هایش شروع واقعه بود
آسمانــــی درون آنهــــــا، من
در صدایش پرنده می رقصید
بر تنش عطر خـــوب آویشن
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داری
حافظ
 
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا
 
در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا
گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بیخبران چه جای خواب است مرا
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
مولانا
 
از کفر و ز اسلام برون صحرائیست
ما را به میان آن فضا سودائیست
عارف چو بدان رسید سر را بنهد
نه کفر و نه اسلام و نه آنجا جائیست
مولانا
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است
همواره مرا کوی خرابات مقام است
 
تو دور می شوی من، وعده به وعده نزدیک
منزل به منزل اما دیوار پشت دیوار...
رنديم و دگر مستيم تا باد چنين بادا
توبه همه بشکستيم تا باد چنين بادا
چون قطره از اين دريا ديروز جدا بوديم
امروز به پيوستيم تا باد چنين بادا
 
رنديم و دگر مستيم تا باد چنين بادا
توبه همه بشکستيم تا باد چنين بادا
چون قطره از اين دريا ديروز جدا بوديم
امروز به پيوستيم تا باد چنين بادا
ای مرغ سحر تو صبح برخاسته ‌ای
ما خود همه شب نخفته ‌ایم از غم دوست
 
دیوانِه تَرین دلبَر این شَهر تو بودی
ای وای بِه حال دلِ دیوانِه پَسَندَم...
"مولانا"
من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می‌کنم
من با تو می‌نویسم و می‌خوانم
من با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم

فریدون مشیری
 
من روز خویش را
با آفتاب روی تو
کز مشرق خیال دمیده است
آغاز می‌کنم
من با تو می‌نویسم و می‌خوانم
من با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم

فریدون مشیری
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
 
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر؟
نتوانم، نتوانم جُستن...
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می‌کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
"فروغ فرخزاد"
 
تا به کی باید رفت
از دیاری به دیاری دیگر؟
نتوانم، نتوانم جُستن...
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می‌کردیم
از بهاری به بهاری دیگر
"فروغ فرخزاد"
روزی سیاه دارم و می دانم
که بعدِ آن سپید نخواهد بود
 
روزی سیاه دارم و می دانم
که بعدِ آن سپید نخواهد بود
در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی
خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی
در صدق طلب نجات زیرا که به صدق
شایسته فیض نور انوار شوی
 
در ظلمت حیرت ار گرفتار شوی
خواهی که ز خواب جهل بیدار شوی
در صدق طلب نجات زیرا که به صدق
شایسته فیض نور انوار شوی
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
خیام
 
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
خیام
مرا بخندان ای مرا بگریان ای که مرده ایست قلیل
کسی که حاضر نیست نه شادمان شود نه سوگوار شود
 
Back
بالا