- ارسالها
- 3,066
- امتیاز
- 24,048
- نام مرکز سمپاد
- frz 1
- شهر
- idk
- سال فارغ التحصیلی
- 1403
در این دنیا کسی بی غم نباشددیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
اگر باشد بنی آدم نباشد
در این دنیا کسی بی غم نباشددیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هزار آفرین بر غم باد
داد و فریاد نکن این همه از جور زماندر این دنیا کسی بی غم نباشد
اگر باشد بنی آدم نباشد

دیشب به خواب دیدم آن یار با وفا راداد و فریاد نکن این همه از جور زمان
پیر افسونگر گیتی همه را مسخ کند
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخیدیشب به خواب دیدم آن یار با وفا را
آغوش را گشودم گفتم بیا نگارا
چون صبحدم پریدم از خواب ناز دیدم
دربرگرفته ام من افسوس متّکا را
آتشی در سینه دارم بارالها رحمتیای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
تا نگرید طفلک حلوا فروشآتشی در سینه دارم بارالها رحمتی
کز توانم گشته بیرون طاقتم را تاب نیست
شمع و چراغ را بگو مرا نه حاجتی به توتا نگرید طفلک حلوا فروش
دیگ بخشایش کجا آید بجوش
رنـــگ رؤیـــا زده ام بـــر افــق دیــده و دلشمع و چراغ را بگو مرا نه حاجتی به تو
مگر به جز ستمگری هست نظرگهی دگر؟
ای غایب از نظر به خدا می سپارمترنـــگ رؤیـــا زده ام بـــر افــق دیــده و دل
تـــا تـــمــاشــا کــنــم آن شــاهــد رؤیــائــی را
تـو تـاج بـخـشـی و من شهریار ملک سخنای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
جور هجران مچشیدی که چنین خندانیتـو تـاج بـخـشـی و من شهریار ملک سخن
بــه دولــت ســرت از آفــتــاب دارم تــاج
تــو مــیـرسـی بـه عـزیـزان سـلـام مـن بـرسـانجور هجران مچشیدی که چنین خندانی
ور نه آن کو که در آتش به جز از آهش نیست
تازه گلی ماه رویی سرو قدتــو مــیـرسـی بـه عـزیـزان سـلـام مـن بـرسـان
کـه مـن هـنـوز بـدان رهـگـذر گـذارم نـیـسـت
درین سرای بی کسی کسی به در نمیزندتازه گلی ماه رویی سرو قد
از نگهش آتش جان سربلند

دنيا به روی سينه ی من دست رد گذاشت ، بر هر چه آرزو به دلم بود سد گذاشتدرین سرای بی کسی کسی به در نمیزند
به دست پر ملال ما پرنده پر نمیزند
تا هستم ای رفیق ندانی که کیستمدنيا به روی سينه ی من دست رد گذاشت ، بر هر چه آرزو به دلم بود سد گذاشت
ما را که هست و نیست برابر به دیده استتا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آیی که نیستم
تو به سخن تکیه کنی، من بکارما را که هست برابر به دیده است
با رنج هجر و شوق وصالش چه حاجت است
رها کردی مرا تنها در این وحشت سرای دلتو به سخن تکیه کنی، من بکار
ما هنر اندوخته ایم و تو عار
دل خراب من دگر خراب تر نمیشودرها کردی مرا تنها در این وحشت سرای دل
چه سازم من بدان مه رو که خُلقی پر جفا دارد
