• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع Samandoon :D
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تو تجسم نمادین آرمان های من هستی...
به همان اندازه زیبا...
به همان اندازه دست نیافتنی...
در مقابل چشمانم راه می روی...
و دستان من،
هیچ وقت،
هیچ وقت به تو نخواهد رسید
 
کاش تو زندگی بعدیم جای تو باشم.
میخوام مطمئن شم واقعا دوستم داشتی.
 
در قفس خیال تو تکیه زنم به انتظار
تا که تو بشکنی قفس پر بکشم به سوی تو
 
یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله‌ها را
 
سخت ترین ریاضت انسان؟
دوام ایمان به خداوندی که اجابت نمی‌کند،
و جوابت سکوت میشود، اما تو باور داری که در پس همین سکوت حکمتی هست...
 
شاید همین دردی که امروز تحمل میکنی، راه نجات تو باشد. برای اینکه هنرمند بشوی، باید حتماً انسان باشی.
 
به چه می اندیشی؟
به خزانی که گذشت.؟
به بهاری که نبود؟
به امیدی که کنون رفته به باد؟
یا به عهدی که دگر رفت ز یاد؟
به چه می اندیشی؟
به دوچشمی که تورا هیچ ندید.؟
به دستی که تورا هیچ نخواست.؟
یا به قلبی که برایت سخت از عشق نگفت؟
به چه می اندیشی؟
به بهاری دیگر، به امیدی دیگه یا به رفیقی دیگر...
 
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن،
و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن
به صدای شستن یک ظرف زیر شیر
مجاور؟

-سهراب سپهری
 
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
 
ز دست رستخیز حوادث کجا رویم ؟ ما را میان بادیه باران گرفته است...
 
جهان سوم جایی‌ست که مردمش به فکر آمدن یک روز خوب هستند؛ نه آوردنش...

تاریخ جنون - میشل فوکو
 
به رغمِ هر آنچه که می‌گوییم یا می‌نویسیم، در قلب‌مان چیزهایی باقی می‌مانند که بزرگتر از آن هستند که گفته شوند.
محمود درویش
 
One day I'm gonna fly away
One day, when heaven calls my name
I lay down, I close my eyes at night
I can see moon and light
 
Vay, yine mi keder?
Ama artık yeter!
Yine kapıda kara geceler...
Vay, çileli başım
Ortasında kışın
İyice beter...
 
خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند
من روزهای یادهایم را به بادی سرد بسپردم

خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند

ای کوچه های زرنگار آینه گون جهان کودکی!
کو آن برهنه پای کودک
کز خنده هایش، آینه ها، خنده آگین بود؟
کو دستهای چون پرنده های زنده؟
کو باغ های عطرآگین غمی موهوم؟

من اسبهای چوبی خود را به سوی پرتگاهان شفق راندم
دیدم شبانگاهان وحشت را
دیدم که در آنجا
خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند
 
Back
بالا