• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
آری، قطعا دوستت دارم
وگرنه در وطنی غمین و غارت شده
چه میتوانستم بکنم..؟!💔🙃
 
شرمسارم…
که قلبم با همه‌ی آنچه که دید هنوز می‌تپد…
هیچ‌وقت چنین سوگوار نبودم، هیچ‌وقت
مردم ایران را چنین دوست نداشتم و هیچ‌وقت
گمان نمی‌کردم قلبم چنین نفرتی را حمل کند…
کنار این اقیانوس خون و اندوه نشسته‌ام
و مدام از خودم می‌پرسم: «نام این حال چیست؟»
خشمگینم؟ فراتر از این است…
دادخواهم و بیزار؟ هر دو، اما این‌ها هم نیست…
پس کدام است؟
صدایی در باد می‌گوید
باید ترسید از احوالی که بی‌نام است
پس بگویید: «بترسند، بسیار هم بترسند»
چرا که دیگر «بخشایشی» در کار نیست…
*خانه ادریسی‌ها
 
ای روبهک چرا ننشستی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش

خونت برای قالی سلطان بریختند
ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش

چندین چراغ دارد و بیراهه می‌رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

دشمن به دشمن آن نپسندد که بی‌خرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش

پ ن: گنجور برام باز نمیشه;;)
 
دانم سرآید قصه ام چندان نماند غصه‌ام
زین آه خون‌افشان ک‌من هر‌صبح و شامی می‌زنم
 
دردهایت را به جان من بریز و صبر کن
صبر کن تا روز بلوای قیامت مثل من
در جهان دیگری ما قسمت هم می شویم
بعد مردن می روی از این اسارت مثل من
 
ﭼﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪه‌ی ﭘﯿﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺍﺟﻨﺎﺱِ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﺮﻓﺘﻪﺍﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﻭﺩ.

* کافکا | نامه به فلیسه
 
و تو می توانستى
به چشمانم نگاه كنى
و گلویم را با چاقویی تيز ببُرى
و من مى توانستم
در آخرين نفس
از تو به خاطر خونى شدن دست هايت معذرت بخواهم
 
دیدی که سخت نیست... تنها بدون من؟
دیدی که صبح میشود... شبها بدون من؟

این نبض زندگی
بی وقفه میزند
فرقی نمیکند
با من... بدون من
دیروز گرچه سخت
امروز هم گذشت
طوری نمیشود
فردا بدون من
 
+ و اگر دریابی، هیچگاه قادر به زدودن این اندوه خفته در پسِ چشمانم نخواهی بود،
آیا باز هم خواهی ماند؟!
 
گذاشتم همه چیو برات کنار
خودت بودی دراگ جدیدم
دیگه نمیکنم بهت اصرار
برات کسی نمیشه شبیه من
Chifpi
 
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل
 
"ای کاش خداوند جاوید، خودکشی را منع نکرده بود"



آیا شریفتر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آن‌که سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری‌ها را از میان برداریم؟

مردن… خفتن… همین و بس؟

اگر خوابِ مرگ، درد‌های قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می‌کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود.

مردن… خفتن… خفتن، و شاید خواب دیدن.

آه، مانع همین‌جاست.

در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خوابِ مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم!

ترس از همین رویاهاست که ما را به تأمل وامیدارد و همین گونه ملاحظات است که عمرِ مصیبت و سختی را این‌قدر طولانی می‌کند.

زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می‌تواند خود را آسوده کند، کیست که در برابر لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تَفَرعُن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ‌های دیوانی، وقاحت منصب‌داران، و تحقیر‌هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌بینند، تن به تحمل در دهد؟

کیست که حاضر به بردن این بارها باشد، و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پر ملال، پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

همانا بیم از ماورای مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمی‌گردد، شخص را حیران و اراده‌ی او را سست می‌کند، و ما را وامیدارد تا همه‌ی رنج‌هایی را که در حال کنونی داریم، تحمل نمائیم و خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی‌خبر هستیم، پرتاب نکنیم!


و.ش
 
📝از کوچهٔ بی‌چراغ تاریک‌تریم
از سوگِ سیاوُشان تراژیک‌تریم

پیداشدنِ تیره‌ترین لحظهٔ شب
یعنی به طلوعِ صبح نزدیک‌تریم

- شروین سلیمانی

📝زندگی خالی نیست
مهربانی هست،
سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

- سهراب سپهری

پرسيد: قافيه چيه؟!
گفتم: مثلا، شما آخر مصراع اول كه "كمرنگ" ميشى ما مجبور ميشيم آخر مصراع دوم "دلتنگ" بشيم

- كسرى بختياريان
 
دکترم حال مرا دید و چنین نسخه نوشت
اندکی شانه،کمی بوسه،شبی هم آغوش
 
Back
بالا