• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می‌ارزید
من خودم بودم دستی که صداقت می‌کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید
من خودم بودم هر پنجره‌ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می‌داند بی کسی از ته دلبستگی‌ام پیدا بود
من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی‌ام می‌فهمید
آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می‌گفتم
تا دم پنجره‌ها راهی نیست
من چه خوشبین بودم
همه‌اش رویا بود
و خدا می‌داند
سادگی از ته دلبستگی‌ام پیدا بود
محمود درویش
 
به خودم ‌آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
 
آری، قطعا دوستت دارم
وگرنه در وطنی غمین و غارت شده
چه میتوانستم بکنم..؟!💔🙃
 
شرمسارم…
که قلبم با همه‌ی آنچه که دید هنوز می‌تپد…
هیچ‌وقت چنین سوگوار نبودم، هیچ‌وقت
مردم ایران را چنین دوست نداشتم و هیچ‌وقت
گمان نمی‌کردم قلبم چنین نفرتی را حمل کند…
کنار این اقیانوس خون و اندوه نشسته‌ام
و مدام از خودم می‌پرسم: «نام این حال چیست؟»
خشمگینم؟ فراتر از این است…
دادخواهم و بیزار؟ هر دو، اما این‌ها هم نیست…
پس کدام است؟
صدایی در باد می‌گوید
باید ترسید از احوالی که بی‌نام است
پس بگویید: «بترسند، بسیار هم بترسند»
چرا که دیگر «بخشایشی» در کار نیست…
*خانه ادریسی‌ها
 
ای روبهک چرا ننشستی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش

خونت برای قالی سلطان بریختند
ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش

چندین چراغ دارد و بیراهه می‌رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خویش

دشمن به دشمن آن نپسندد که بی‌خرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش

پ ن: گنجور برام باز نمیشه;;)
 
دانم سرآید قصه ام چندان نماند غصه‌ام
زین آه خون‌افشان ک‌من هر‌صبح و شامی می‌زنم
 
دردهایت را به جان من بریز و صبر کن
صبر کن تا روز بلوای قیامت مثل من
در جهان دیگری ما قسمت هم می شویم
بعد مردن می روی از این اسارت مثل من
 
ﭼﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﻪ ﻓﺮﻭﺷﻨﺪه‌ی ﭘﯿﺮﯼ ﺩﺍﺭﻡ
ﮐﻪ ﺷﺐ ﺑﺎ ﺍﺟﻨﺎﺱِ ﻓﺮﻭﺵ ﻧﺮﻓﺘﻪﺍﺵ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯽﺭﻭﺩ.

* کافکا | نامه به فلیسه
 
و تو می توانستى
به چشمانم نگاه كنى
و گلویم را با چاقویی تيز ببُرى
و من مى توانستم
در آخرين نفس
از تو به خاطر خونى شدن دست هايت معذرت بخواهم
 
دیدی که سخت نیست... تنها بدون من؟
دیدی که صبح میشود... شبها بدون من؟

این نبض زندگی
بی وقفه میزند
فرقی نمیکند
با من... بدون من
دیروز گرچه سخت
امروز هم گذشت
طوری نمیشود
فردا بدون من
 
+ و اگر دریابی، هیچگاه قادر به زدودن این اندوه خفته در پسِ چشمانم نخواهی بود،
آیا باز هم خواهی ماند؟!
 
گذاشتم همه چیو برات کنار
خودت بودی دراگ جدیدم
دیگه نمیکنم بهت اصرار
برات کسی نمیشه شبیه من
Chifpi
 
بر عشق توام، نه صبر پیداست، نه دل

بی روی توام، نه عقل بر جاست، نه دل

این غم، که مراست کوه قافست، نه غم

این دل، که توراست، سنگ خاراست، نه دل
 
Back
بالا