• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
"ای کاش خداوند جاوید، خودکشی را منع نکرده بود"



آیا شریفتر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آن‌که سلاح نبرد به دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری‌ها را از میان برداریم؟

مردن… خفتن… همین و بس؟

اگر خوابِ مرگ، درد‌های قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می‌کند پایان بخشد، غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود.

مردن… خفتن… خفتن، و شاید خواب دیدن.

آه، مانع همین‌جاست.

در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم، در آن خوابِ مرگ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم!

ترس از همین رویاهاست که ما را به تأمل وامیدارد و همین گونه ملاحظات است که عمرِ مصیبت و سختی را این‌قدر طولانی می‌کند.

زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می‌تواند خود را آسوده کند، کیست که در برابر لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تَفَرعُن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ‌های دیوانی، وقاحت منصب‌داران، و تحقیر‌هایی که لایقان صبور از دست نالایقان می‌بینند، تن به تحمل در دهد؟

کیست که حاضر به بردن این بارها باشد، و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پر ملال، پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد؟

همانا بیم از ماورای مرگ، آن سرزمین نامکشوفی که از سرحدش هیچ مسافری برنمی‌گردد، شخص را حیران و اراده‌ی او را سست می‌کند، و ما را وامیدارد تا همه‌ی رنج‌هایی را که در حال کنونی داریم، تحمل نمائیم و خود را به میان مشقاتی که از حد و نوع آن بی‌خبر هستیم، پرتاب نکنیم!


و.ش
 
📝از کوچهٔ بی‌چراغ تاریک‌تریم
از سوگِ سیاوُشان تراژیک‌تریم

پیداشدنِ تیره‌ترین لحظهٔ شب
یعنی به طلوعِ صبح نزدیک‌تریم

- شروین سلیمانی

📝زندگی خالی نیست
مهربانی هست،
سیب هست، ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

- سهراب سپهری

پرسيد: قافيه چيه؟!
گفتم: مثلا، شما آخر مصراع اول كه "كمرنگ" ميشى ما مجبور ميشيم آخر مصراع دوم "دلتنگ" بشيم

- كسرى بختياريان
 
دکترم حال مرا دید و چنین نسخه نوشت
اندکی شانه،کمی بوسه،شبی هم آغوش
 
از جان عزیزترم، در شهری‌ام که
با تو برایم غریب نیست،
اما دیشب را بی تو در غربت گذراندم
سهم من از عشق،
گوشه سرد و تاریکی
از این دنیاست که با یاد تو
گرم و روشن مانده است
‏کاری کن که باور کنم
انتظار خود عشق است
‏آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست می‌دارَمَت به بانگ بلند...
 
اگر گریه کنم صدایم را از مصرع‌هایم خواهید شنید؟
اشک‌هایم را با دستانتان می‌توانید لمس کنید؟
نمی‌دانستم کلمات زیبای ترانه‌ها
این قدر بی‌کفایت‌اند
می‌دانم پیش از مبتلا شدن به درد
جایی هست
که بیان هرچیزی آنجا ممکن است
کاملا نزدیک می‌شوم
می‌شنوم
اما توان بیان ندارم
"اورهان ولی"
 
دلبر برفت و ‌دل‌شدگان را خبر نکرد...
 
زردها بی‌خود قرمز نشده‌اند
قرمزی رنگ نینداخته است
بی‌خودی بر دیوار.
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما
"وازانا" پیدا نیست.
گرته‌‌ٔ روشنی مرده‌‌ٔ برفی
همه کارش آشوب
بر سر شیشه‌‌ٔ هر پنجره بگرفته قرار.
"وازانا" پیدا نیست
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان‌خانه‌‌ٔ مهمان‌کُش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب‌آلود
چند تن ناهموار

چند تن ناهشیار
 
گفتمش:
«بنگر، در این دریای کور
چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
چشم هر اختر چراغ زورقی‌ست،
لیکن این شب نیز دریایی‌ست ژرف.
ای دریغا شبروان! کز نیمه‌راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان...

هوشنگ ابتهاج
 
اندیشه مکن که شانه هایت ، سنگین شود
اندیشه مکن که از کشیدن بار دیگران ناتوانی
در شگفت می مانی از نیروی خویش
در شگفت می مانی
که به رغم ضعف خویش
چه مایه توانایی

"مارگوت بیکل، ترجمه احمد شاملو"
 
قسم به جان تو گفتن، طریق عزت نیست
به خاک پای تو (وان هم عظیم سوگندست)
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست!
 
در اوج سیاهی، تلاطمِ وجودش را پنهان می‌کرد همانند تمام آدم‌هایی که بی‌تفاوت تنها به پنهان کردن میپردازند و بس. گویی جسم، روح را نیز پاک می‌کند. با این حال تفاوتی نمی‌کند؛ چشم‌هایشان تمام اسرار را فاش می‌کند. تفاوتی ندارد در حال گریه باشند یا غرقِ در خنده‌؛ همان دو تیله‌ی رنگارنگ همچو آینه‌ای وجودشان را به رخ می‌کشد. چرا که بوی زجرآور تعفنِ روح چیزی نیست که بتوان با عطرهای چندصد دلاری از بین برد. اه و افسوس که چه کسی میداند؟ در این زمانه‌ی "جبرانِ خون با خون" حتی دریا هم در امان نبود. او هم همانند تمامشان، ناآرامی‌های در اعماق وجودش را به شبِ تیره‌پوش هدیه می‌کرد و آن‌ها تنها رویِ او در روشنایی را می‌دیدند بی‌خبر، به تمجید می‌پرداختند؛ تظاهرکنندگانی که وجودشان اندک اندک همانند رفتارشان، تهی و عاری از هویت می‌شد.
 
هرگز ز دل امید گل آوردنم نرفت.

کتاب هنر گام زمان،انتظار
 
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی…
 
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟
 
Back
بالا