• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
"تا حالا سوگ نامرئي رو تجربه کردي؟! سوگ نامرئي، سوگي هست که کسي اونو جدي نميگيره،
مثل از دست دادن یه رابطه
مثل از دست دادن یه نسخه از خودت
یا از دست دادن اینده اي که قرار بود داشته باشي
سوگ نامرئی، غمیست که واقعی ست اما دیده نمیشه.
در سوگ نامرئی، فرد اغلب مجبوره در سکوت ادامه بده؛
لبخند بزنه، کار کنه، زندگی کنه...
در حالی که درونش هنوز در حال از دست دادنه...!"
 
هر کلمه‌ای همچون لکه‌ای‌ست غیرضروری بر سکوت و نیستی.
ظاهراً از ساموئل بکت
 
من این‌جا بس دلم تنگ ا‌ست
و هر سازی که می‌بینم بدآهنگ ا‌ست
بیا ره‌توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمانِ هر کجا آیا همین رنگ ا‌ست؟



کجا؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی‌زن، ز سیلی‌خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم …



بیا ای خسته‌خاطر دوست! ای مانند من دل‌کنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره‌توشه برداریم
قدم در راه بی‌فرجام بگذاریم

اخوان ثالث
 
آخرین ویرایش:
حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه‌ها و خیزاب‌ها
به بیراهه و راه‌ها تاختن
بی تاب، ی‌قرار، دریایی جستن
و به سنگ چین باغ بسته دری سر نهادن
 
من می‌توانم بوس‌ها دزدیدن از لعلش ولی
چشمش چو غوغا می‌کند می‌ترسم از بی‌حرمتی

- اوحدی مراغه‌ای
 
پروانه بر معنی کی محرم شمع افتد
گر در همه عمر خود از سوختن اندیشد
-عطار-
 
کم‌حرف شده‌ام. دوست ندارم توضیحی به کسی بدهم و هیچ توضیحی از کسی نمی‌خواهم.
میشل مونتنی می‌گفت: «غم‌های کوچک پرحرفند، غم‌های بزرگ لال».
می‌ترسم که لال شده باشم...
•کامل غلامی•
 
ستم بر ستم‌پیشه عدل است و داد
 
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت...
 
مرا رازیست¹ اندر دل که گر گویم زبان سوزد
وگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد


۱: اصلش دردیست ولی من اینجوری دوس دارم:|
 
ساقیا بر خاک ما چون جرعه‌ها می‌ریختی
گر نمی‌جستی جنون ما چرا می‌ریختی

مولانا
 
پا کشیدن مشکل است از خاک دامن‌گیر عشق
هر که را چون سرو اینجا پای در گِل ماند، ماند

صائب
 
اِی پادِشَهِ خوبان، داد از غَمِ تَنْهایی
دِل، بی‌‌تو، به جان آمَد؛ وَقْت است که بازآیی

دائم، گُلِ این بُسْتان، شاداب نمی‌مانَد
دَریاب ضَعیفان را در وَقْتِ تَوانایی!

دیشَب، گِلِهٔ زُلْفَش با باد، هَمی کَرْدَم
گفتا: «غلطی! بُگْذَر زین فِکْرَتِ سودایی!»

صَد بادِ صَبا، این‌جا با سِلْسِلِه می‌رَقْصَنْد
این است حَریف ای دِل تا باد نَپِیمایی

مُشْتاقی و مَهْجوری، دور از تو چُنانم کَرْد
کَز دَسْت بِخواهَد شُد پایابِ شَکیبایی

یا رب به‌ که شایَد گُفْت این نُکْتِه که در عالَم
رُخْساره به کَس نَنْمود آن شاهِدِ هَرجایی؟

ساقی! چَمَنِ گُل را بی‌‌رویِ تو، رَنْگی نیست
شِمْشاد، خُرامان کُن تا باغ بیارایی

اِی دَرْدِ تواَم دَرْمان در بَسْتَرِ ناکامی
وِی یادِ تواَم مونِس در گوشِهٔ تَنهایی

دَر دایِرِهٔ قِسْمَت، ما، نُقْطِهٔ تَسْلیمیم
لُطْف، آن‌چه تو اَنْدیشی؛ حُکْم، آن‌چه تو فَرمایی

فِکْرِ خود و رایِ خود در عالَم رِنْدی نیست
کُفْر است در این مَذْهَب، خودبینی و خودرایی

زین دایِرِهٔ مینا، خونین‌جِگَرَم، مِی دِه!
تا حَل کنم این مُشْکِل دَر ساغَرِ مینایی

حافِظ! شَبِ هِجْران شُد، بویِ خوشِ وَصْل آمَد
شادیت، مُبارَک باد ای عاشِقِ شِیدایی!
 
سحر ديدم درخت ارغوانى/كشيده سر به بام خسته جانى
به گوش ارغوان آهسته گفتم/ بهارت خوش كه فكر ديگرانى
فریدون مشیری
 
Back
بالا