• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
 
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ي همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
 
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگ‌دل این زودتر می‌خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این‌قدر با بخت خواب‌آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی‌حبیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت می‌روی تنها چرا
 
روزها رفتند و من دیگر، خود نمی‌دانم کدامینم،
آن منِ سر سختِ مغرورم؟ یا منِ مغلوبِ دیرینم؟...:)
 
تو که میدونی دنیا
چه رسم تلخی داره
از هرچی که میترسی
اونو سرت میاره
 
پخش و پلا
توی ذهن منی
همه جا هست
یه چیزی ازت
میخوام یادم بره
عشق منی..!
 
تو مجبور نیستی که دفاع کنی یا برای تصمیماتت به کسی توضیح بدی
این زندگی توعه
بدون عذرخواهی زندگی کن.
 
هیچ وقت بابت چیزهایی که پدر و مادرت نتونستن برای تو فراهم کنن گلایه نکن.
چیزهایی که برای تو فراهم کردن، احتمالا همهء چیزی بوده که داشتن...
 
اگه تو از پیشم بری سر به بیابون میذارم
هرچی گل شقایقه رو خاک مجنون میذارم
اگه تو از پیشم بری من خودمو گم میکنم
یهو تورو شرمنده حرفای مردم میکنم
اگه تو از پیشم بری شمعدونی ها دق میکنن
شکایت عشق تورو به مرغ عاشق میکنن
اگه تو از پیشم بری پنجرمون بسته میشه
یه دل با صد تا آرزو از زندگی خسته میشه
 
اگر انوری خواهد از روزگار
که یک لحظه بی‌زاء زحمت زید

مگس را پدید آورد روزگار
که تا بر سر راء رحمت ریَد
 
گر از دستِ غمِ دلبر گذارم در بیابان سر
خیالش با غمی دیگر چو باد آید ز دنبالم... :)
 

در زلفِ چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 
I saw you talking on the phone
I know that you are not alone
But you steal my heart away
Yeah you steal my heart away
 
آدميزاد است ديگر ، دوست دارد دق کند
گاه گاهي گوشه اي بنشيند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بي کس بودنش
هي شکايت از خودش، از خلق و از خالق کند
من شدم اين روزها خورشيد سرگردان که حيف
در پي ات بايد مکرر مغرب و مشرق کند
آن قـدر با چشم هايت دلبري کردي که شيخ
جرات اين را ندارد صحبت از منطق کند
حد بي انصاف بودن را رعايت کن... برو !
ماندن تـو مي تواند شهـر را عاشق کند
کاش مي شد کنج دنجي را شبي پيدا کنم
آدميزاد است ديگر... دوست دارد دق کند
 
سرعتِ آهو از شیر بیشتره ولی ترس از شکار حواسشو به پشتِ سر پرت میکنه و شکار میشه، گذشته دقیقا همین شکلیه.
 
روزی که برای اولین بار
تو را خواهم بوسید؛
یادت باشد
کار ناتمامی نداشته باشی!

یادت باشد!
حرف‌های آخرت را
به خودت،
و همه
گفته باشی...

فکر برگشتن
به روزهای قبل از بوسیدنم را
از سرت بیرون کن...

افشین یداللهی
 
گرگ هاری شده ام
هرزه پوی و دله دو

چشم هایم چو دو کانون شرار
صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحمی و فرمان فرار
تو چه اسوده و بی باک خرامی به برم

پوپک ام! اهوک ام!
چه نشستی غافل؟

کز گزندم نرهی ، گرچه پرستار منی
من از این غفلت معصوم تو ، ای شعله پاک

منشین با من ، با من منشین
تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس این نگه ساده من
چه جنونی ، چه نیازی ، چه غمی ست؟

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمی ست

پوپک ام ! اهوک ام
تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد
چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چکار آیم من
بی تو ؟ چون مرده ی چشم سیهت

منشین اما با من ، منشین
تکیه بر من مکن ، ای پرده طناز حریر

که شراری شده ام
پوپک ام ! آهوک ام
گرگ اری شده ام


"جا داره بگم شعرش یه جوریه ادم سیر نمیشه از خوندنش"
 
Back
بالا