• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
دوش، تا وقت بامداد، مرا
گل تو در کنار بالین بود.
در بر من بخفت و عطر افشاند؛
بسترم تا به صبح مشکین بود.

به شگفت آمدم که: این همه بوی
زگلی این چنین، عجب باشد!
حیرتم زد که: راز این گل چیست؟
که چنینم از آن طرب باشد!...

آه دانستم!-ای شکوفه ی ناز-
راز این بوی مستی آمیزت:
کاندر آن رشته، بود پیچیده
تاری از گیسوی دلاویزت...!

هوشنگ ابتهاج
 
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و کار تنگ
از چهار سو گرفته مرا روزگار تنگ... : ))
 
بسترم
صدف خالی یک تنهایی است.
و تو چون مروارید
گردن آویز انسان دیگری...

هوشنگ ابتهاج
 
تا حالا دچارِ ترس از شادی شدی؟
اینکه میترسی بعد از خوشحالیت یه اتفاقی بیوفته.
 
یه زمان کف شهر نبود پول بام/مست بودم حمله کردم به دوستام(اثرات جبر و هندسه)
 
اگر انوری خواهد از روزگار
که یک لحظه بی‌زاء زحمت زید
مگس را پدید آورد روزگار
که تا بر سر راء رحمت رید

( فقط ببین اون موقع ها چه جملات سنگینی میگفتن که
اگه بیوی هزار تا از فالورای رترو تو توییتر رو رو هم بذاری
باز اینقدر سنگین نمیشن :)) )
 
تو هنوز کفش قرمز پات میکنی
پات میکنی دامن رنگی
صنایع دستی به خودت میبندی
تو هنوز،می خندی
جبر و احتمال/گروه بمرانی
 
شکهای شبانه ای یگانه ترین
زیباترین شکهاست
شکهای شبانه خانه را خواهد آشفت
شکهای شبانه ای یگانه ترین
ما را به تمام رودها خواهد پیوست
من مست و پریده،رنگ
از دریا می آیم


تا در تو نبینم آن پریشانی ها را
ای شط برهنه ای به سینه ی من
گیسوی تو رودی از ستیغ بهار
بر صخره ی خرد پر هیاهویی
گیسوی تو باد را پریشان خواهد کرد
شکهای شبانه روز را خواهد آشفت.
کاکایی مرده ای پریشان گیسو
شکی است
افروخته در
مسیر طوفانی.

ای عریان ای نهال نیرومند
ای خون پرنده های دریایی
بر سینه ی من تمام گیسوی تو
بارانیست بر بهار عریانی.



شکهای شبانه در زمانه ی شک
زیباترین شک هاست.
 
ز هوشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد...: )
 
Back
بالا