• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالم که می‌بینی وزان نالم که می‌دانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند می‌رانی
چه بس بی‌باک سلطانی همین می‌کن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر به بیشه جان‌ها بنگر
درختان بین ز خون تر به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی ز مردان می‌برد نامی
نمی‌ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان بترس از زخم بی‌باکان
که صبر جان غمناکان تو را فانی کند فانی
تو باخویشی به بی‌خویشان مپیچ ای خصم درویشان
مزن تو پنجه با ایشان به دستانی که نتوانی
که شمس الدین تبریزی به جان بخشی و خون ریزی
ز آتش برکند تیزی به قدرت‌های ربانی
 
شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من،
در پس پرده‌ی ایمان به تو کافر باشم...!

دردم این است که باید پس از این قسمت‌ها
سال‌ها منتظر قسمت آخر باشم...!
 
شوق دیدار تو سر رفت ز پیمانه ما
کی قدم می نهی ای شاه به ویرانه ما

ما هنوز ای نفست گرم، پر از تاب و تبیم
سر و سامان بده بر این دل دیوانه ما

رفته ای پیشتر از این و یقین می بینیم
می دهی رنگ غزلواره به افسانه ما
 
من تمام روزهای زندگیمو به یاد میارم؛ ولی بعضیا رو اندازه سالها یادمه.
 
تو این مثلث غریب
ستاره ها رو خط زدم
دارم به آخر میرسم
از اون ور شب اومدم
یه شب که مثل مرثیه
خیمه زده رو باورم
میخوام تو این سکوت تلخ
صداتو از یاد ببرم
بذار که کوله بارمو رو شونه شب بذارم
باید که از اینجا برم
فرصت موندم ندارم
---
من از تبار غربتم
از آرزو های محال
قصه ما تموم شده
با یه علامت سوال
 
هی...! می‌خوای فلسفه من از زندگی رو بشنوی...؟
تو اون بلا رو سرش بیار قبل از این که اون این کار رو بکنه....
 
برایت شعر می‌سازم تمام خاطراتم را...!
تو خیلی ساده می‌گویی:"عجب شعر غم انگیزی...!"
 
هر وقت شعر شد آیینت،
برای خوندنش برای گفتنش برای نوشتنش وضو گرفتی،
هر وقت شعر رو با قلبت گفتی با خونت با گوشتت با استخونت حسش کردی،
وقتی خودت شعر شدی موزون و چند لایه،
اونوقت بگو شاعری، عاشقی...
 
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که برشمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الا به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح این قدر کفایت
باقی نمی‌توان گفت الا به غمگساران
 
لعلِ سیرابِ به خون تشنه، لب یار من است
وز پی دیدنِ او دادنِ جان، کار من است

شرم از آن چشمِ سیه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است

ساروانْ رخْت به دروازه مَبَر کان سرِ کو
شاهراهیست که منزلگهِ دلدارِ من است

بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا
عشق آن لولی سرمست، خریدار من است

طَبلِهٔ عطرِ گل و زلفِ عبیر افشانش
فیضِ یک شَمِّه ز بوی خوشِ عطارِ من است

باغبان، همچو نسیمم ز درِ خویش مران
کآبِ گلزارِ تو از اشکِ چو گلنارِ من است

شربتِ قند و گلاب از لبِ یارم فرمود
نرگس او که طبیبِ دلِ بیمارِ من است

آن که در طرزِ غزل نکته به حافظ آموخت
یارِ شیرین سخنِ نادره گفتارِ من است
 
اعتراف میکنم وحشت میکنم از اینکه به خاطرت
از دایره ی امنم بیام بیرون و
تو اونی باشی که نباید....
 
Back
بالا