سنگ بودم چقدر بهتر بود !
من برای جهان، کمی تُردم
کاش میرفتم از زمینِ شما
بعد از این، غصه هم نمیخوردم
هر شب از بام سرزمین خودم
توی سیارهای بدون شما ؛
مینشستم، ستاره میچیدم
دور از اخبارِ تاکنونِ شما ...
هیچوقت به تهش فکر نکن،
چون ممکنه برسی به غم!
ته زندگی به این قشنگی، میرسی به مرگ!
ته یک روز خوب، ممکنه برسی به شبِ پر از فکر و خیال!
ته یک خاطره قشنگ،
ممکنه برسی به یک یادش بخیر!
از حس و حال الانت لذت ببر،
در لحظه زندگی کن...
به تهش فکر نکن...
یه روزایی میاد که آدم خل میشه،بهانه گیر میشه.این روزا فقط یه نفرو میخواد که باشه و بهانه هاشو بفهمه و حالشو خوب کنه.
میدونی؟اینروزا و بهانه ها سریع میگذرن و تموم میشن،اما حس و حالی که اون یه نفر تو اون روز به آدم میده ؛هیچوقت فراموش نمیشه
...هیچوقت...
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدمهای گذشته نداری، دیگه میتونی واسه همهشون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بیاحساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمیکنی، به همه لبخند میزنی و از همهچیز ساده میگذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!
مرد با عکسی تا شده در تمام کافه های دور و نزدیک تهران، قهوه فرنچ پرس سفارش می داد.
مردی که هنوز عاشق بود و در یکی از ساعت های بهار در یکی از کافه های تهران باقی مانده بود
و فکر می کرد بالاخره یکی از همان قهوه ها همان طعم را خواهند داشت.
مرد نمی دانست فراموشی یعنی چه، رفتن یعنی چه، نماندن یعنی چه،باران آذر یعنی چه!
مرد سر همان قراراول مانده بود.
با یک عکس تا شده، یک مرد سرپا بود هنوز.
وَ من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشَم,
باری رویِ شانههایَش نباشم,
که نداند با من چه کند
و کجایِ دلش بگذارد که نه من بشکنَم,
و هم او ثابت بماند,
وَ من به یکباره یاد گرفتم همهیِ اعتمادَم را در کوله پُشتیام پنهان کنم تا دستِ هیچ احَد الناسی بهش نرسد,
تا بشوَد اسباب بازیِ کودکیهایِ نداشتهاش....
و مَن به یکباره اینچنین قَد کشیدم,
و بزرگ شدم....