• اگر سمپادی هستی همین الان عضو شو :

    ثبت نام عضویت

جانا! سخن از زبان ما می‌گویی :-"

  • شروع کننده موضوع شروع کننده موضوع 11300
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
سنگ بودم چقدر بهتر بود !
من برای جهان، کمی تُردم
کاش می‌رفتم از زمینِ شما
بعد از این، غصه هم نمی‌خوردم
هر شب از بام سرزمین خودم
توی سیاره‌ای بدون شما ؛
می‌نشستم، ستاره می‌چیدم
دور از اخبارِ تاکنونِ شما ...

نرگس صرافیان طوفان
 
هیچوقت به تهش فکر نکن،
چون ممکنه برسی به غم!
ته زندگی به این قشنگی، میرسی به مرگ!
ته یک روز خوب، ممکنه برسی به شبِ پر از فکر و خیال!
ته یک خاطره قشنگ،
ممکنه برسی به یک یادش بخیر!
از حس و حال الانت لذت ببر،
در لحظه زندگی کن...
به تهش فکر نکن...
 
یه روزایی میاد که آدم خل میشه،بهانه گیر میشه.این روزا فقط یه نفرو میخواد که باشه و بهانه هاشو بفهمه و حالشو خوب کنه.
میدونی؟این‌روزا و بهانه ها سریع میگذرن و تموم میشن،اما حس و حالی که اون یه نفر تو اون روز به آدم میده ؛هیچوقت فراموش نمیشه
...هیچوقت...

آنا جمشیدی
 
من و دل بریدن از تو؟!
چه محال خنده داری...
 
هر کس به طریقی دل ما میشکند
بیگانه جدا ، دوست جدا میشکند
بیگانه اگر میشکند حرفی نیست
از دوست بپرسید چرا میشکند...
 
یه روز صبح از خواب بلند میشی و متوجه میشی هیچ حسی به گذشته و آدم‌های گذشته نداری، دیگه میتونی واسه همه‌شون آرزوی خوشبختی کنی؛
یه جور رهایی و بی‌احساسی کامل، از اون به بعد با کسی جر و بحث نمی‌کنی، به همه لبخند می‌زنی و از همه‌چیز ساده می‌گذری.
مردم بهش میگن قوی شدن، اما من میگم سِر شدگی!

روزبه معین
 
همیشه یه حرفایی هست که فقط می تونیم تو دل خودمون نگه داریم، چون هیچکس مثل خودمون اون رو نمی فهمه...
 
مرد با عکسی تا شده در تمام کافه های دور و نزدیک تهران، قهوه فرنچ پرس سفارش می داد.
مردی که هنوز عاشق بود و در یکی از ساعت های بهار در یکی از کافه های تهران باقی مانده بود
و فکر می کرد بالاخره یکی از همان قهوه ها همان طعم را خواهند داشت.
مرد نمی دانست فراموشی یعنی چه، رفتن یعنی چه، نماندن یعنی چه،باران آذر یعنی چه!
مرد سر همان قراراول مانده بود.
با یک عکس تا شده، یک مرد سرپا بود هنوز.

حامد وفائی
 
بابا لنگ دراز عزیزم:
بعضی آدمها را نمی‌شود داشت فقط میشود یک جور خاصی دوستشان داشت، بعضی آدمها برای این نیستند که برای تو باشند یا تو برای آنها
 
هوا که خنک میشه،
درختایی که سایه مینداختن،
فراموش میشن...:)
 
‏آمار کشته های جنگ همیشه غلط بوده است
هر گلوله دو نفر رﺍ از پا در می‌آورد؛
سرباز،
و دختری که در سینهﺍش می تپد...
:)
 

ابتدا فكر می‌كردم
شايد يک اتفاق ساده باشد
تا اينكه بعد از او
هيچ اتفاق ديگری در من رخ نداد...

#آنا_گاوالدا
 
من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می‌ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می‌کاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره‌ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا می‌داند بی کسی از ته دلبستگی‌ام پیدا بود

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی‌ام می‌فهمید


آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می‌گفتم
تا دم پنجره‌ها راهی نیست


من نمی‌دانستم
که چه جرمی دارد
دست‌هایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرسد

روزگاریست غریب
تازگی می‌گویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوشبین بودم
همه‌اش رویا بود
و خدا می‌داند
سادگی از ته دلبستگی‌ام پیدا بود

جبران خلیل جبران​

 
وَ من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشَم,
باری رویِ شانه‌هایَش نباشم,
که نداند با من چه کند
و کجایِ دلش بگذارد که نه من بشکنَم,
و هم او ثابت بماند,
وَ من به یکباره یاد گرفتم همه‌یِ اعتمادَم را در کوله پُشتی‌ام پنهان کنم تا دستِ هیچ احَد الناسی بهش نرسد,
تا بشوَد اسباب بازیِ کودکی‌هایِ نداشته‌اش....
و مَن به یکباره اینچنین قَد کشیدم,
و بزرگ شدم....

فرگل مشتاقی
 
Back
بالا