آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن ...
بی نهایت لبخند می زنن ...
این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده ... اینکه «هر زخمی زدی ، هر چیزی که گفتی فدای سرت ...
من فراموش می کنم »...
ولی آدم های صبور هیچوقت هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن ...
زخمارو می شمارن ...
حرفارو مرور می کنن و همچنان لبخند می زنن ...
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد ، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می کنن ...
انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی ...
آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...
دلم یک اتفاق تازه میخواهد..
نه مثل عشق و دل دادن؛
نه در دام غم افتادن؛
دگر اینها گذشت از ما..
شبیه شوق یک کودک..
که کفش نو به پا دارد
و گویی کل دنیا را..
در آن لحظه به زیر کفشها دارد٬
دلم یک شور بی اندازه میخواهد!
فقط گاهی..
دلم یک اتفاق تازه میخواهد..
اگه میخواین یک باور غلط تموم شه از خودتون شروع کنین . همه ی بچه ها به بابانوئل اعتقاد داشتن و منتظرش بودن همیشه ولی بابا نوئل ها بودن که کلی در انتظار می ایستادن تا از من امضا بگیرند. 《 شرلی تمپل بازیگر کودک سینمای کلاسیک》
ارغوان میبینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمدهاند…
ماندهایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجرهی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است
شهریار اینجا
شعر نقاشش را خوانده است
آن شب افشاری
با کسایی و قوامی و ادیب
تا قرایی و فرود
وان درآمد از اوج
شجریان، لطفی
چه شبی بود، دریغ
زندگی روی از این غمکده گردانیده است
ارغوان در و دیوار غریب افتاده چه تماشا دارد؟